تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 376

مساهمون:

ص٣٧٦
تازيانه عتاب فرو گذاشت كه :
أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً
؟ و اگر يك بار قدم به بستاخى بر زمين نهاد فرمان آمد كه :
وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً
و اگر روزى گفت عائشه را دوست دارم ديد آنچه ديد . از گفت منافقان چون بلاش بكمال رسيد به باطن در حق ناليد خطاب آمد كه يا مهتر كسى كه شاهد دل و جان وى ما باشيم از بلا بنالد ؟ هر چه در خزائن غيب زهر بود در يك قدح كردند و بر دست وى نهادند و پرده از سرّ وى برداشتند . گفتند يا محمد اين زهرها بر مشاهدهء جمال ما نوش كن :
وَ اصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنا
.
و لو بيد الحبيب سقيت سمّا * لكان السم من يده يطيب دشنام تو اى دوست مرا مدح و ثناست * جور تو مرا عدل و جفاى تو وفاست
وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ
تعزيت و تسليت صحابه رسول است به آن رنجها و بليّتها كه بايشان ميرسيد ، در درويشى و بىكامى ، و در غزاها و حربها . قومى كه ضعيف ايمان بودند از آن بلاها مىبناليدند و گاه گاه شكوى نمودند ربّ العزّة گفت : يا محمد ايشان را خبر ده كه پيغامبران گذشته و نيك مردان سلف چه بار بلا كشيدند و چون بر بلاها و محنتها صبر كردند . انديشه كن در كار آدم صفى كه او را از نعيم بهشت چون بيرون آوردند و برهنه در خاك حسرت درين ميدان بليّت بنشاندند . صد سال نوحه كرد بزارى و بناليد از خوارى تا از آب چشم وى درخت عود و قرنفل از زمين بر آمد . مرغان هوا و وحوش صحرا در زاريدن و گريستن با وى موافقت كردند . از بس كه بگريست بجاى اشگ از چشم وى خون روان گشت و پوست روى وى بر روى وى خشك گشت . تا بجايى رسيد تضرّع و زارى وى كه نداء جبّارى به دو پيوست « 1 » كه : يا آدم ما هذه البليّة التي قد احاطت بك ؟ ما هذا الكابة التي بوجهك وجها صنعته بيدى و صوّرته بنقش احديّتى و جعلته قدّا سويا اجريت
هامش
( 1 ) رسيد ( ج )