جلال ازلى فرو گيرد و داغ نوميدى بر پيشانى وى نهند . آنت فضيحت و رسوايى و مصيبت جدايى كه درخت نوميدى ببرآيد و اشخاص بيزارى بدرآيد از هدم عدل گرد نبايست برآيد . از سر نوميدى و درد واماندگى گويد :
من پندارم كه هستم اندر كارى * اى بر سر پنداشت چو من بسيارى
يكى را لطف جمال الهى در رسد بعنايت ازلى و فضل ربّانى نقطه نور بر پيشانى او پديد آيد سر تا پاى وى همه نور گردد . آن دل پاك وى را مركب صفا گردانند ، لگام تقوى بر سر وى كنند كه : التّقى ملجم ، از عمل صالح زينى برنهند ركاب وفا در آويزند تنگ مجاهدت بر كشند او را بسلطان شريعت سپارند و از خزانهء رسالت خلعتى او را پوشانند كه :
وَ لِباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَيْرٌ
، پس عمامهء از استغناء ازل بر فرق همت او نهند ، نعلين صبر در پايش كنند طيلسان محبّت بر دوش افكنند ، صفات او را به پيرايهء علم بيارايند و در شاه راه شرع روان كنند و هر چه اقبال و افضال بود به حكم استقبال پيش وى فرستند كه :
من تقرب منى شبرا تقربت منه ذراعا
الحديث .
وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ
الاية ، فردا كه صبح قيامت بدمد و سرا پردهء عزّت به صحراء قدرت بزنند و بساط عظمت بگسترانند و زندان عذاب از حجاب بيرون آرند و ترازوى عدل بياويزند و از فزع آن روز صد هزار و بيست و اند هزار نقطهء نبوت و عصمت و سيادت به زانو درآيند و زبان تذلّل بگشايند كه
لا عِلْمَ لَنا
، سه فزع بود آن روز اوّل فزع از نفخه اسرافيلى كه ميگويد :
فَفَزِعَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ
، ديگر فزع از زلزله ساعت كه ميگويد :
إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ
، سديگر فزع اكبر كه ميگويد :
وَ لَوْ تَرى إِذْ فَزِعُوا فَلا فَوْتَ
، از فزع آن روز زبانهاى فصيح گنگ گردد و عذرها باطل و ان نداء سياست در آن عرصه كبرى دهند كه :
هذا يَوْمُ لا يَنْطِقُونَ وَ لا يُؤْذَنُ لَهُمْ فَيَعْتَذِرُونَ
بسى پردهها دريده گردد بسى نسبها بريده شود بسى سپيدرويان سيهروى شوند بسى كلاه دولت