آنجا نزول كرد تا نماز كند و بياسايد و لشكريان نيز بياسايند و تناول كنند . طلب آب كردند و آب نيافتند و مهندس وى و دليل وى بر آب هدهد بود . منقار بر زمين نهادى و بدانستى كه آب كجا نزديكترست بر سر زمين و كجا دور تر . آن گه ديوان را فرمودى تا آنجا كه هدهد نشان دهد چاه فرو برند و آب برآرند . سعيد بن جبير حكايت كند كه ابن عباس اين قصّه ميگفت و نافع ازرق قدرى حاضر بود ، گفت : يا ابن عباس هدهد كه بمنقار آب در زيرزمين همى ديد چونست كه دام فرا كرده نمىبيند و نمىداند تا آن گه كه دام گردن وى افتد ؟ ابن عباس گفت : ويحك ، انّ القدر اذا جاء حال دون البصر . و
عن انس قال قال رسول اللَّه ( ص ) : « انهاكم عن قتل الهدهد فانّه كان دليل سليمان على قرب الماء و بعده و احبّ ان يعبد اللَّه فى الارض حيث يقول :
وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ
.
إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ
الاية . . . آن ساعت كه سليمان در زمين صنعاء نزول كرد هدهد برپريد سوى هوا تا در عرصهء دنيا نظاره كند چشمش بر ناحيهء سبا افتاد در زمين يمن . مرغزار و درختان و سبزى فراوان ديد . در آن نواحى پريد .
هدهدى را ديد در ان زمين يمن - نام وى عنفير - و هدهد سليمان نام وى يعفور ، آن عنفير مرين يعفور را گفت از كجا ميايى و چه ميخواهى گفت من از شام مىآيم و صاحب من سليمان بن داود است ، پادشاه جنّ و انس و شياطين و طيور و وحوش . عنفير گفت : ملك سليمان عظيم است لكن نه چون بلقيس كه همه ديار و نواحى يمن بفرمان اوست . دوازده هزار سرهنگ دارد زير دست هر سرهنگى صد هزار مقاتل . خواهى تا طرفى از ملك وى ببينى ؟ يعفور گفت : ترسم كه بازگشت من دير شود و سليمان بر من خشم گيرد . عنفير گفت : اگر تو مملكت بلقيس را ببينى و احوال وى بدانى و آن گه چون بازگردى و سليمان را از آن خبر كنى ، او را خوش آيد و بر تو حرج نكند . يعفور برپريد و بلقيس را و حشم وى را بديد و احوال وى را نيك بدانست ، آن گه بازگشت و نماز ديگر با سليمان رسيد و سليمان