سر فرو برده وقت بهار ، گفتند اى درويش سر بردار تا گل بينى ، درويش گفت اى جوانمرد سر فرو بر تا دل بينى .
«
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ »
، نوح را نام يشكر بود لكن از بس كه بگريست و در طلب رضاء حق نوحه كرد و زارى وحى آمد از حق جل جلاله كه :
يا نوح كم تنوح
اى نوح تا كى نوحه كنى و چند گريى ؟ نوح گفت خداوندا كريما لطيفا به آن ميگريم تا تو گويى چند گريى ، و اين خسته روانم را مرهم نهى ، خداوندا اگر تا امروز از حسرت و نياز گريستم اكنون تا جان دارم از شادى و ناز گريم .
پير طريقت گفت : الهى در سرّ گريستنى دارم دراز ، ندانم كه از حسرت گريم يا از ناز ، گريستن يتيم از حسرتست و گريستن شمع بهرهء ناز ، از ناز گريستن چون بود اين قصّهايست دراز ، اى جوانمرد اين ناز در چنين حال كسى را رسد كه ناز پدران و مادران نديده باشد و نه در حجر شفقت دوستان آرام داشته بود ، بلكه در بوتهء بلا تنش گداخته باشد وزير آسياى محنت فرسوده ، نبينى كه با سيّد اوّلين و آخرين و خاتم النبيين اول چه كردند پدر و مادر را از پيش وى برداشتند تا ناز مادران نبيند و در حجر شفقت پدران ننشيند ، چون بغار حرا آمد گفتند اى محمّد خلوتگاهى نيكو ساختى لكن عقبهاى در پيش است ، بدر خانهء بو جهل ميبايد شد و در زير شكنبهء شتر مىببايد نازيد ، و دندان عزيز خويش فداى سنگ سنگدلان ميبايد كرد و رخساره را به خون دل خلق ميبايد زد كه بر درگاه ما چنان نازك و نازنين نتوان بود .
خون صدّيقان بپالودند و زان ره ساختند * جز بجان رفتن درين ره يك قدم را بار نيست
اى محمّد از ما ميبايد ستد و بخلق ميبايد رسانيد و در ميانه راست باشى ،
« فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ »
، همه دست در دامن تو زده و تو بدل بكس التفات ناكرده ، به ظاهر با خلق آميخته و به باطن از خلق مجرد و آزاد گشته ، و لسان الحال بنعت التمكين يقول :
بيان بيان الحق انت بيانه * و كلّ معانى الغيب انت لسانه
«
وَ قُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلًا مُبارَكاً »
قال ابن عطا : اكبر المنازل بركة منزل تسلم