گفته : طوبى لمن مات فى النأنأة - خنك مر آن بندهاى كه در ابتداء ارادت با تازگى دل و صفاى وقت و روزگار مساعد از دنيا برود كه در درنگ روزگار تغيير احوال مىافتد و در صفا كدر مىآميزد : و اىّ نعيم لا يكدّره الدّهر ، و انشدوا فى معناه :
كان لى مشرب يصفوا برؤيتكم * فكدّرته يد الايّام حين صفا
بو محمد جريرى وقتى مجلس ميداشت ، يكى برخاست گفت اى شيخ دلى داشتم تازه و روشن و وقتى صافى و روزگارى با نظام ، آه كه بر من بشوريد و آن وقت از من برفت ، حيلت چيست ؟ - جريرى گفت : اى جوانمرد بنشين كه ما همه درين ماتم نشستهايم ، آن گه اين ابيات بر خواند :
تشاغلتم عنا بصحبة غيرنا * و اظهرتم الهجران ما هكذا كنّا
و اقسمتم ان لا تحولوا عن الهوى * بلى و حياة الحبّ حلتم و ما حلنا
ليالى بتنا نجتنى من ثماركم * فقلبى الى تلك اللّيالى قد حنّا
پير طريقت گفت در مناجات خويش : الهى اين چه بتر روزى است ؟ ترسم كه مرا از تو جز از حسرت نه روزيست ، الهى مىلرزم از آنك نه ارزم ، وز آنك نه ارزم چه سازم جز از آنك مىسوزم تا ازين افتادگى برخيزم ، الهى از بخت خود چون پرهيزم و از بودنى كجا گريزم و ناچاره را چه آميزم و در هامون كجا گريزم ؟
الهى كان حسرتست اين دل من ، مايهء درد و غم است اين تن من ، نيارم گفت كه اين همه چرا بهرهء من ، نه دست رسد مرا بمعدن چارهء من :
مرا تا باشد اين درد نهانى * ترا جويم كه درمانم تو دانى
«
وَ اللَّهُ فَضَّلَ بَعْضَكُمْ عَلى بَعْضٍ فِي الرِّزْقِ »
رزق نفس ديگرست و رزق دل ديگر و رزق روح ديگر ، اما رزق نفس قومى را توفيق طاعتست و قومى را خذلان معصيت ، و رزق دل قومى را حضور دلست با دوام ذكر و قومى را صفت غفلت با دوام قسوت ، و رزق روح قومى را كمال معرفتست و صفاى محبّت و قومى را حبّ دنيا و شغل علاقت . و قال الفضيل : اجل ما رزق الانسان عمل يدلّه على رشده و معرفة