وَ يُنَجِّي اللَّهُ الَّذِينَ اتَّقَوْا بِمَفازَتِهِمْ لا يَمَسُّهُمُ السُّوءُ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ
، جاى ديگر ميگويد :
وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ
.
هر كه او دست در تقوى زند راه رستگارى او ، از هر چه رنج است برو آسان كنيم ، و از آنجا كه نبيوسد روزى فرستيم .
آوردهاند كه خواهر بشر حافى بر احمد حنبل شد ، گفت : اى امام مسلمانان ، بر بام خانه دوك ريسم ، مشعلهء طاهريان بگذرد ، باشد كه تايى بشعاع آن مشعله در پيوندم روا باشد يا نه ؟ احمد گفت : اول بگو كه تو كيستى تا خود در آن قدمگاه هستى كه اين تقوى احتمال كند ؟ گفت : من خواهر بشر حافىام ، احمد بگريست گفت : اين چنين تقوى جز خاندان بشر حافى را روا نبود . ترا نشايد ، زينهار تا نكنى ، كه آن گه بشر حافى از تو بطيره شود . اقتدا ببرادر كن ، تا مگر چنان شوى ، كه اگر خواهى كه در پرتو مشعلهء طاهريان دوك ريسى ، دست ترا طاعت ندارد ، كه برادرت به اين درجت بود كه هر وقت كه دست بطعامى بردى كه در آن شبهت بودى آن دست او را طاعتدار نبودى .
اذا اراد العبد أن يسهو عنّى حلت بينه و بين السّهو عنّى . اين در آن خبر بيايد كه مصطفى ( ص ) گفت حكاية از كردگار قديم جلّ جلاله :
اذا علمت أنّ الغالب على قلب عبدى الاشتغال بى ، جعلت شهوة عبدى فى مسألتى و مناجاتى ، فاذا كان عبدى كذلك عشقنى عبدى ، و عشقته ، فاذا كان عبدى كذلك فاراد أن يسهو عنّى حلت بينه و بين السّهو عنّى ، اولئك اوليائى حقّا ، اولئك الأبطال ، اولئك الّذين اذا ارادت اهل الارض بعقوبة زويتها عنهم لأجلهم .
ميگويد : چون بندهء من همه مرا خواند ، همه مرا داند ، همه مرا بود ، من نيز روى دل خود با وى گردانم ، در همه ارادتها و شهوتها و بايستها برو در بندم ، و اغيار را بتمامى از آن دل بيرون كنم . عشق و اما گفتن « 1 » و از
هامش
( 1 ) - و اما گفتن با ما گفتن .