كردهام بهر آسمان صد هزار سال همى بالا گرفتم پنداشتم كه آن بالا گرفتن من كرامتى است و نواختى چون نيك نگه كردم معنى آن بود كه تا هر چند بالا بيش چون بيفتم سختتر و صعبتر افتم ، اى عمر تو هفصد هزار ساله عبادت من نديدهء و من ترا پيش بت بسجود ديدهام . عمر دست از وى بداشت و زبان حال ابليس از سر مهجورى ميگويد :
گفتم چو دلم با تو قرين خواهد بود * مستوجب شكر و آفرين خواهد بود
باللّه كه گمان نبردم اى جان جهان * كامّيد مرا فذلك اين خواهد بود .
خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ
- يكى را مهر بيگانگى بر دل نهادند تا در كفر بماند ، يكى را مهر سرگردانى بر دل نهادند تا در فترت بماند ، آن بيگانه است رانده و سر راه گم كرده ، و اين بيچاره در راه بمانده و به غير دوست از دوست باز مانده .
بهرچ از راه باز افتى چه كفر آن حرف و چه ايمان * بهرچ از دوست و امانى چه زشت آن نقش و چه زيبا
نه هر كه از كفر برست او به حق پيوست كه وى از خود برست ، او كه از كفر برست بآشنايى رسيد و او كه از خود برست بدوستى رسيد ، و از آشنايى تا دوستى هزار منزل است و از دوستى تا بدوست هزار وادى .
ما زلت أنزل من ودادك منزلا * يتحيّر الالباب عند نزوله
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ
- اين قصّهء منافقانست و سرّ نفاق منافقان بشرف مصطفى باز ميگردد از دو وجه - يكى از روى غيرت ديگر از روى رحمت . چون مصطفى محبوب حق بود و جمال و كمال از حدود افهام و اوهام او در گذشته اللَّه تعالى او را به حكم غيرت در پردهء عصمت خويش گرفت ، و نفاق منافقان نقاب جمال وى ساخت ، وز عالميان در حجاب شد تا كس او را بحقيقت بنشناخت و چنانك بود او را بكس ننمود ،
وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ
اگر نه نفاق منافقان نقاب آن طلعت بودى خلايق همه خاك در نور غيب انداختندى . آن چنان آفتابى و نورى و ضيائى را چنين نفاقى كه نفاق عبد اللَّه ابى سلول و مانند او بود به كار بايد ، و اگر نه شعاع آن جمال بآدميان بيش از آن كردى كه جمال عيسى كرد تا گفتند - المسيح ابن اللَّه .