تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رنگارنگ يا كشكول درويشى (فارسى) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
خوشبختى جانست كه قربان تو باشد * از صومعه بيزارم و ز خرقه و دستار زين بعد نگردم پى صوفى ريا كار * در ميكده بهتر كه شوم نشه و خمار
نامم به صف اقدس رندان تو باشد
حرثم به مكانى است كه باران تو باشد * اين موقف ما جاى اقامت نتوان بود اين مسلك ما راه سعادت نتوان بود * اين زهد به جز رمز شقاوت نتوان بود
خوشبخت مهاجر كه به هجران تو باشد
شادى و فرح خاصه ياران تو باشد * صبر از دل من رفت ديگر باز نيايد عمرم به عبث رفت و ديگر باز نيايد * خوشبختى من رفت ديگر باز نيايد
الا كه روانم به گلستان تو باشد
پروانه آن شمع شبستان تو باشد * زين دير نديديم وفايى به زمان ها از خار مغيلان نرسيديم به گل ها * كرديم ز هجرانش ما پاره گريبان ها
آيا چه كند تا كه ز خاصان تو باشد
با وجد و طرب بلبل بستان تو باشد * اى سرور دل از كرمت لطف به ما كن از وصل خودت اين همه امراض دوا كن * از جمله اغيار مرا زود جدا كن
در سلك فناء محو زنخدان تو باشد
بى توشه و بى زاد ز اسيران تو باشد * پا بند مصيبت بشو از بار محبت آخر برسى از كرمش راه سعادت * زين راه كه روى نيست به جز رمز شقاوت
اى دوست چه وقت « محسنى » از آن تو باشد
يك مخلص ناچيز ز خاصان تو باشد