به خدا سوگند ، اى زن ! يا حتما آن نامه را بيرون مىآورى و يا ما بيگمان سر تو را نزد پيامبر خدا ( ص ) مىبريم . زن گفت : از من فاصله بگيريد تا آن را بيرون آورم .
آن گاه نامه را از ميان گيسوانش بيرون آورد . امير مؤمنان ( ع ) نامه را گرفت و نزد پيامبر خدا ( ص ) آورد ، و پيامبر خدا ( ص ) به حاطب گفت : « اى حاطب اين چيست ؟ حاطب گفت : اى پيامبر خدا ، به خدا قسم كه من دورويى نورزيدم و تغيير نيافتم و عوض نشدم ، و هم چنان گواهى مىدهم كه خدايى نيست بجز خدا و تو بيگمان ، به حق پيامبر خدايى ، ولى اهل و خانوادهام دربارهء خوشرفتارى قريش با ايشان به من نامه نوشتند و من خواستم كه خوشرفتارى قريش را با خانوادهام پاداشى داده باشم . و در روايتى ديگر آمده است : پيامبر خدا ( ص ) به دو گفت : چه چيزى تو را بر اين كار واداشت ؟ گفت : اى پيامبر خدا ! به خدا سوگند من از وقتى اسلام آوردم كافر نشدم ، و از وقتى خيرخواه تو گشتم با تو غل و غشى به كار نبردم / 299 و از وقتى از آنها جدا شدم با آنها دوستى نورزيدم ، امّا هيچ يك از مهاجران نيست كه در مكّه كسى را نداشته باشد كه از خانوادهء او حمايت كند ، امّا من تنها و بى كس بودم ، و خانوادهام در زير دست آنانند ، بر خانوادهام ترسيدم و خواستم دستى نزد آنان داشته باشم ، با خود گفتم : بيگمان خدا شدّت و خشم خود را بر آنان نازل مىكند و نامهء من سودى به آنان نمىرساند و چيزى را تغيير نمىدهد ، پس پيامبر خدا ( صلّى اللَّه عليه و آله ) گفتهء او را تصديق كرد و عذرش را پذيرفت . » « 5 » پس خداى عزّ و جلّ بر پيامبر خدا ( صلّى اللَّه عليه و آله ) نازل كرد : « 6 » «
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ
- اى كسانى كه ايمان آوردهايد ! دشمن من و دشمن خود را به دوستى مگيريد . شما با آنان طرح دوستى مىافكنيد . » ولى كسى است كه انسان در دوستى خود و پيوند و فرمانبردارى خويش
هامش
( 5 ) - تفسير القمى ، ج 2 ، ص 361 .
( 6 ) - همان مأخذ ، ص 361 .