حاطب به آنان پاسخ داد : بيگمان پيامبر خدا ( ص ) خواستار آن است ، ( و در روايتى ) : ( نوشت ) : از حاطب بن بلتعه به مردم مكه ، بيگمان پيامبر خدا در صدد شماست ، پس بر حذر باشيد . « 2 » و نامه را به زنى كه صفيّه ناميده مىشد سپرد ، و گفتهاند : نام وى ساره و كنيز آزاد شدهء ابو عمرو بن صيفى بن هشام بود . وى دو سال پس از غزوهء بدر نزد پيامبر خدا ( ص ) آمده بود . / 298 پيامبر ( ص ) به وى گفت : آيا مسلمان آمدهاى ؟ گفت : نه ، گفت : پس چرا آمدهاى ؟ گفت : شما اصل و عشيره و مولايان بوديد ، و مولاى من نيز رفت و من سخت نيازمند شدم از اين رو نزد شما آمدم كه چيزيم دهيد و لباسم پوشانيد و كاريم دهيد . گفت : با جوانان مكّه در چه وضعى هستى ؟ - وى زنى آوازه خوان و نوحه سرا بود گفت : پس از پيكار بدر - كه از مرگ دلاورانشان دچار فاجعه و گرفتار غم و اندوه شدند - ديگر كسى مرا نخواست . پيامبر خدا ( ص ) بنى عبد المطّلب را تشويق به كمك به دو كرد و آنان به دو لباس و كار و خرجى دادند . در آن هنگام پيامبر خدا ( ص ) براى فتح مكّه آماده مىشد . حاطب بن ابى بلتعه نزد آن زن آمد و به وسيلهء او نامهاى براى مردم مكّه فرستاد و ده دينار ، و گفتهاند ده درهم ، بدان زن داد و بردى بر او پوشاند ، بدين شرط كه آن نامه را به مردم مكّه برساند » « 3 » وى نامه را در گيسوان خود جاى داد و روانه شد . پس جبرييل بر پيامبر خدا نازل شد و او را از آن قضيه آگاه كرد . پيامبر خدا ( ص ) امير مؤمنان ( ع ) و زبير بن عوّام را به دنبال آن زن فرستاد « و گفتهاند :
عمّار بن زبير و مقداد بن اسود نيز با آنان بودند » « 4 » پس وى را تعقيب كردند و يافتند .
امير مؤمنان به وى گفت : آن نامه كجاست ؟ گفت : چيزى با من نيست ، پس او را بازرسى كردند و چيزى همراهش نيافتند ، زبير گفت : ما چيزى همراه او نديديم ، امير مؤمنان ( ع ) گفت : به خدا سوگند كه پيامبر خدا ( ص ) به ما دروغ نگفته و پيامبر خدا بر جبرييل دروغ نبسته و جبرييل نيز بر خداى عزّ و جلّ ثناؤه دروغ نبسته است ،
هامش
( 2 ) - مجمع البيان ، ج 9 ، ص 268 .
( 3 ) - همان مأخذ .
( 4 ) - همان مأخذ ، با اندكى تغيير .