ولى اين آيه دلالت ندارد كه كفار معتقد به توحيد خداوند بودهاند .
اولا از نظر اعتبار عقلى بطور قطعى معلوم است كه مشركين نادان به موثريت بتها فى الجمله قايل بودهاند و گرنه داعى براى پرستيدن بتها براى آنان پيدا نمىشد . بلى آنان بتها را سرپرست خود مىدانستند ، چنانچه گذشت .
و ثانيا آيات ديگر قرآن نيز به اين امر شهادت ميدهند : مانند :
إِنْ نَقُولُ إِلَّا اعْتَراكَ بَعْضُ آلِهَتِنا بِسُوءٍ
؛ يعنى به تو ( هود ) مىگوييم كه بعضى از الاهان ما به تو ضرر رسانيده است .
و مانند آيه 97 - 99 سوره توبه كه از كفر اعراب خبر ميدهد و همچنين آيه 3 نمل كه از شرك در خالقيت خبر مىدهد و همچنين در سوره انبيا آيات 21 و 22 و آيات 9 - 13 و 53 فصلت كه بر كفر آنان به خدا دلالت مىكند . پس مىشود كه از مجموع آيات بدست آورد كه بر خلاف غلو اين نويسنده در حق مشركين ، آنان دستهجات مختلف العقايدى بودهاند ، جمعى كافر باصل وجود او و جمعى منكر توحيد خالقى و جمعى يا همه منكر توحيد تدبيرى مربوط بسرنوشت افراد بودهاند .
و ثالثا بعيد نيست كه معناى
فَسَيَقُولُونَ
اين باشد كه بعد از مراجعت به فطرت خود ميگويند : اللّه . پس اين جواب آنان قلبى نيست ، بلكه جواب فطرى است ،
فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها
، و جواب فطرى با شرك اعتقادى در توحيد تدبيرى منافاتى ندارد .