بدون دليل روشنى از دين يا كفر خود جدا نمىشوند و آن دليل روشن فرستاده اى از جانب خدا است كه وحى الهى را در اوراق پاكيزه « 1 » كه در آنها نوشته هاى بر حق و ثابت است تلاوت كند .
اگر واقعاً چنين قصد داشتهاند كه عند الله معذور اند چون تفكر منطقى و معقولى داشته اند و اگر روش شان ادعايى و براى فرار از حق بوده كه آيه چهارم به آن اشعار دارد مسول تقصير و دورى خود از حق هستند .
در اين جا احتمال يا نظر سومى هم وجود دارد كه خداوند مشركين و اهل كتاب را مطابق قاعده لطف بدون اتمام حجت رها نمىكند لذا رسول مكرمى را با قرآن براى آنان فرستاد . اين وجه مختار تفسير الميزان است و سرراست هم است .
ولى ما در دنياى امروز صدها ميليون جاهل قاصر داريم و در بحث كلام گفته ايم كه قاعده لطف از نظر استدلال عقلى ضعيف است و لطف بر خداوند به هر دو معناى كلامى آن ، واجب نيست .
و نگارنده در ديوان خود گفته است :
گر خدا لطفى كند فضلش بود * فضل او بربندگان بى حد بود .
مگر اين كه بگوييم نظر آيه اهل كتاب و مشركان زمان پيامبر ( ص ) هستند كه يا مقصر و با متعمد مىباشند .
در آيه چهارم مىفرمايد : ( ولى ) اهل كتاب ( تاچه رسد به بت پرستان لجوج ) بعد از آمدن آنكه ( مطلوب شان بود ) از قبول حق سرزدند ؟ و آيه 89 بقره ، آيه چهارم فوق راتوضيح بيشترى داده است .
در آيه ششم دوباره اهل كتاب و مشركين را يك جا نموده و همه را به لقب شرالبريه
هامش
( 1 ) - كه« لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ . . . »( فصلت : 42 ) ؛ ( از پيش و پس آن باطلى به آن نمى چسپد .