ازدواج حائل و مانع از ابراز شفقت پدرى نبود .
در نامههائى كه براى ما مىنوشتند ، به تناسب ، در موضوعات مختلف درسى ، أخلاقى و معنوى نصيحت ميفرمودند و همواره دست پدرى و سايهء لطف و محبّتشان تا آخر بر سر ما بود . ما نيز هميشه و حتّى در سنين بزرگسالى خود را تحت عنايت و حمايت پدرانهء ايشان مىديديم و مراتب وابستگى و دلبستگى بر قرار بود ، لذا رحلت ايشان ضربهاى مولم و تكان دهنده براى همهء فرزندان و خانواده بود و هنوز هم جاى خالى آن بزرگمرد احساس مىشود .
آن يار كز او خانهء ما جاى پرى بود * سر تا قدمش چون پرى از عيب برى بود
دل گفت فروكش كنم اين شهر به بويش * بيچاره ندانست كه يارش سفرى بود
تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد * تا بود فلك شيوهء او پردهدرى بود
منظور خردمند من آن ماه كه او را * با حسن ادب شيوهء صاحب نظرى بود
از چنگ منش اختر بدمهر بدر برد * آرى چه كنم دولت دور قمرى بود
عذرى بنه اى دل كه تو درويشى و او را * در مملكت حسن سر تاجورى بود
اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر رفت * باقى همه بىحاصلى و بىخبرى بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرين * افسوس كه آن گنج روان رهگذرى بود