هامش
بلكه در برابر حريف ، او را از أقران عادى خود پائينتر آورند تا كمتر بپردازند .
و در حقيقت مجلس معارفه كه بايد يك مجلس صفا و محبّت و يك محفل انس و پيوند ميان دو خاندان تازهبههمپيوسته باشد ، به يك مجلس خودفروشى و شخصيّتطلبى و خودنمائى و ارائهء كالا در برابر گرانترين قيمت در بازار عرضه ، و اگر اغراق نگوئيم ، مثل بازار خرفروشان كه آنها را به حراج مىگذارند و با چوبهء حراج به بالاترين قيمت مىفروشند ، خواهد شد ؛ يعنى نكاح كه يك امر عبادى و سنّت حسنه است تبديل به يك دكّاندارى و بازار خريد و فروش امتعه مىگردد و دختر معصومِ جوان نيز شهيد افكار جاهلى اقوام خود شده و مانند كالا بايد به بازار عرضه تقديم شود ؛ كجا رفت شرف انسانيّت ؟ ! كجا رفت روح پيوند و پيوستگى ؟ !
مجلس مذاكره و معارفه و تعيين مهريّه كه اوّلين محفل انس و جمعيّت ، ميان اين دو گروه است ، بايد از بالاترين ارزشهاى انسانيّت و ايثار و گذشت و محبّت و صميميّت و پيوند دوستى و عقد مؤالفت و مؤانست برخوردار باشد ؛ اينست روح اسلام ، اينست آن آئين پاك سرورى ، اينست سيرهء سروران و اولياء گرامى !
و ثالثاً : مهريّهء سنگين پيوسته دختر را متجبّر و در برابر شوهر مستكبر مىدارد و روح تواضع و خشوع را از او مىگيرد ، و پيوسته دختر به اتّكاء مهريّهء سنگين خود و عدمامكان پرداخت شوهر ، او را در امر و نهى و جبروتيّت قرار مىدهد . و مرد نيز از اوّل عقد ، خود را زير بار سنگين مهريّه مشاهده مىكند و مهريّهء سنگين عقدهاى بر دل او ميگردد .
سوّم : سنگرگرفتن مرد و زن در برابر هم ؛ چون از وهلهء اوّل ، زن خود را بارى و وزنهاى در مقابل مرد مىداند ، مرد نيز زن را وجود تحميلى بر خود نظر مىكند . اين دو نگرش خداىناكرده در اثر مختصر اختلافى شديد مىشود و روزبهروز به تزايد مىگذارد . اين عقدهء قلبى ديگر از تحمّل بيرون مىرود و موجب بغض و بدبينى مىشود . مرد مىبيند كه زن بر او تحميل است و زن مىبيند كه با اين همه مشكلات و مهريّه ، مرد از او نفرت دارد . اين زندگى رو به فرسايش مىرود ؛ كمكم زن خسته و ملول مىشود و مرد هم از خدا مىخواهد اين بار تحميل را فرو گذارد ؛ زن مىگويد : مالم حلال ، جانم آزاد .