ميفرمودند و بعد از ايشان كسى روضه مىخواند . « 1 »
ايشان مىگفتند : حضرت آقاى انصارى رضواناللهعليه به صحّت قرائت روضهها خيلى دقّت داشته و فرموده بودند : روضهخوانىدعوت كنيد كه مقتل و روضهها را دقيق و بىغلط بخواند و افرادى مثل مرحوم آقا سيّد زينالعابدين و آشيخ محمود مفتّح را براى روضه دعوت ميكردم .
يك سال نزديك ايام روضه رفتم روضهخوان را دعوت كنم . منزلشان در كوچهاى بود كه در ميان آن پيچى قرار داشت . وارد كوچه شدم و از پيچ كه عبور كردم ديدم سگ درندهء بزرگى نشسته است . آن سگ معروف بود و آنقدر قوى بود كه از دست آن نمىشد فرار كرد و كسى جرأت نمىكرد از جلوى آن عبور كند ؛ نه راه پيش داشتم و نه راه پس . ديدم كه اگر به من حمله كند از من چيزى نمىماند ( مرحوم آقاى همايونى ظريف جثّه بودند ) . يك لحظه مضطرب شدم و ايستادم و گفتم : اگر مأمورى كه مرا بگيرى ، من سگِ كه هستم كه بايستم و اگر مأمور نيستى ، تو سگِ كه هستى كه مرا بگيرى .
ناگهان سگ به آرامى جلو آمد و پوزهاش را بر كفش من ماليد و به قلبم افتاد كه مىگويد : همايونى من هم معرفت دارم و ميدانم كه براى دعوت روضهخوان امام حسين آمدهاى . همان كسى كه تو را همايونى خلق كرده مرا هم سگ خلق كرده است ؛ ولى من با خادم امام حسين كارى ندارم . من هم با آرامش رفتم و آن روضهخوان را دعوت كردم و برگشتم و در برگشت هم دنبال من آمد و
هامش
( 1 ) . چون جمعيّت مجلس كم بوده است ، مرحوم حضرت آقاى انصارىهمينطور كه روى زمين نشسته بودند ، صحبت ميفرمودهاند . مىگفتند : حال آقاى انصارى رضواناللهعليه طورى بود كه نمىتوانستند به تفصيل روضه بخوانند و تا روضه را با قرائت اشعارى شروع ميكردند ، هنوز چند بيتىنخوانده بودند كه حالت انقلاب و بكائشان شدّت مىيافت و اشكشان آنقدر جارى مىشد كه ديگر نمىتوانستند ادامه دهند .