آن كودك رفت و من به خودم آمدم و ديدم كه اشتباه كردهام و شايد براى تأديب اين بچّه راه ديگرى هم وجود داشته و هنوز نوبت به تنبيه بدنى نرسيده بوده است .
به خدا عرض كردم : خدايا اگر خطا كردهام و بايد عقوبت شوم ، عقوبت مرا به آخرت نيانداز كه طاقت عذاب آخرت را ندارم و در همين دنيا مرا عقاب كن . از مدرسه بيرون آمدم ، سر چهارراه داخل ماشين نشسته بودم كه يكباره شخصى به سرعت دويد و آمد و سيلى محكمى بر صورت من زد . مردم جمع شدند و ازدحامى شد و ما را به پاسگاه بردند . در اين ميان شخصى كه سيلى زده بود متوجّه شد كه مرا با ديگرى اشتباه گرفته و در پاسگاه شروع كرد به عذرخواهى كه ببخشيد من شما را با كسى اشتباه گرفتم و اصلًا متوجّه نشدم و مىخواستم آن شخص را بزنم و . . .
گفتم : اصلًا اشتباهى هم نشده و همان كسى را كه بايد مىزدى زدى ، تو را كس ديگرى فرستاده و حساب كار چيز ديگرى است .
افسر پليس گفت : شما رضايت مىدهى ؟ شكايتى ندارى ؟ گفتم : نه ، شكايتى ندارم . رضايت داديم و آمديم .
حكايتى ديگر نيز كه بر توكّل مرحوم همايونى و احاطه و سعه و كرامت نفس مرحوم حضرت آقاى انصارى قدّسسرّه دلالت مىنمايد از ايشان منقول است :
مدّتى بود كه وضعيّت كسب و كار مشكل شده و درآمدى نداشتم و با مادر و همسرم در يك خانه زندگى ميكرديم و همسرم تازه فارغ شده و احتياج به رسيدگى و مراقبت داشت . روزى در منزل بودم ، مادرم گفتند : برو براى همسرت خريد كن ، در منزل چيزى براى طبخ غذا نداريم . گفتم : چشم ، مىروم . مدّتى گذشت دوباره گفتند . گفتم : چشم . باز مدّتىگذشت براى بار سوّم والده با
نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 146
مساهمون: السيد محمد صادق الطهراني
ص١٤٦