تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
گفت : حاج مؤمن ! وقت مرگ من رسيده ، من از اين تپّه مىروم بالا و آنجا مىميرم . اين دستمال بسته را بگير ، در آن پول است ، صرف غسل و كفن و دفن من كن و هر جا را كه آقاى سيّد هاشم صلاح بداند همانجا دفن كنيد . ( آقاى سيّد هاشم همان امام جماعت شيرازى بود كه در معيّت او به مشهد آمده بودند . ) گفتم : اى واى ! تو مىخواهى بميرى ؟ ! گفت : ساكت باش ! من مىميرم و اين را به كسى مگو . سپس رو به مرقد مطهّر حضرت ايستاد و سلام عرض كرد و گريهء بسيار كرد و گفت : تا اينجا به پابوس آمدم ولى سعادت بيش از اين نبود كه به كنار مرقد مطهّرت مشرّف شوم . از تپّه بالا رفت و من حيرت‌زده و مدهوش بودم ، گوئى زنجير فكر و اختيار از كفم بيرون رفته بود . به بالاى تپّه رفتم ، ديدم به پشت خوابيده و پا رو به قبله دراز كرده و با لبخند جان داده است ؛ گوئى هزار سال است كه مرده است . از تپّه پائين آمدم و به سراغ حضرت آقا سيّد هاشم و سائر رفقا رفتم و داستان را گفتم . خيلى تأسّف خوردند و از من مؤاخذه كردند چرا به ما نگفتى و از اين وقايع ما را مطّلع ننمودى ؟ گفتم : خودش دستور داده بود ، و اگر مىدانستم كه بعد از مردنش نيز راضى نيست ، حالا هم نمىگفتم . رانندهء ماشين و شاگرد و حضرت آقا و سائر همراهان همه تأسّف خوردند ، و همه با هم به بالاى تپّه آمديم و جنازهء او را پائين آورده و در داخل ماشين قرار داديم و به سمت مشهد رهسپار شديم . حضرت آقا مىفرمود : حقّاً اين مرد يكى از اولياى خدا بود كه خدا شرف صحبتش را نصيب تو كرد ، و بايد جنازه‌اش به احترام دفن شود . وارد مشهد مقدّس شديم . حضرت آقا يكسره به نزد يكى از علماى آنجا رفت و او را از اين واقعه مطّلع كرد ، او با جماعت بسيارى آمدند براى تجهيز و تكفين ؛ غسل داده و كفن نموده و بر او نماز خواندند و در گوشه‌اى از صحن
نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 138 | السيد محمد صادق الطهراني