تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧
سوار شد و پهلوى من نشست و در تمام راه براى من صحبت ميكرد و از بسيارى از وقايع خبر ميداد و حالات مرا يكايك تا آخر عمر گفت و من از اندرزهاى او بسيار لذّت مىبردم و برخورد به چنين شخصى را از مواهب عليّهء پروردگار و ضيافت حضرت رضا عليه‌السّلام دانستم ، تا كم‌كم رسيديم به قدمگاه و به موضعى كه شاگرد شوفرها از مسافرين گنبدنما مىگرفتند . همه پياده شديم ، موقع غذا بود ، من خواستم بروم و با رفقاى خود كه از شيراز آمده‌ايم و تا به حال سر يك سفره بوديم غذا بخورم ، گفت : آنجا مرو ! بيا با هم غذا بخوريم . من خجالت كشيدم كه دست از رفقاى شيرازى كه تا به حال مرتّباً با آنها غذا مىخورديم بردارم و اين باره ترك رفاقت نمايم ، ولى چون ملتزم شده بودم كه از حرفهاى او سرپيچى نكنم لذا بناچار موافقت نموده ، با آن مرد در گوشه‌اى رفتيم و نشستيم . از خورجين خود دستمالى بيرون آورد ، باز كرده گويا نان تازه در آن بود با كشمش سبز كه در آن دستمال بود ، شروع به خوردن كرديم و سير شديم ؛ بسيار لذّت بخش و گوارا بود . در اين حال گفت : حالا اگر مىخواهى به رفقاى خود سرى بزنى و تفقّدى بنمائى عيب ندارد . من برخاستم و به سراغ آنها رفتم و ديدم در كاسه‌اى كه مشتركاً از آن مىخورند خون است و كثافات ، و اينها لقمه بر مىدارند و مىخورند و دست و دهان آنها نيز آلوده شده و خود اصلًا نمىدانند چه مىكنند و با چه مزه‌اى غذا مىخورند . هيچ نگفتم ، چون مأمور به سكوت در همهء احوال بودم . به نزد آن مرد بازگشتم . گفت : بنشين ، ديدى رفقايت چه مىخوردند ؟ تو هم از شيراز تا اينجا غذايت از همين چيزها بود و نمىدانستى . غذاى حرام و مشتبه چنين است ؛ از غذاهاى قهوه‌خانه‌ها مخور . غذاى بازار كراهت دارد . گفتم : إن شاء الله تعالى ، پناه مىبرم به خدا .
نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 137 | السيد محمد صادق الطهراني