اى همه شكل تو مطبوع و همه جاى تو خوش * دلم از عشوهء شيرين شكرخاى تو خوش
همچو گلبرگ طرى هست وجود تو لطيف * همچو سرو چمن خلد سراپاى تو خوش
شيوه و ناز تو شيرين ، خط و خال تو مليح * چشم و ابروى تو زيبا ، قد و بالاى تو خوش
هم گلستان خيالم ز تو پر نقش و نگار * هم مشام دلم از زلف سمنساى تو خوش
در ره عشق كه از سيل بلا نيست گذار * كردهام خاطر خود را به تمنّاى تو خوش
شكر چشم تو چه گويم كه بدان بيمارى * مىكند دردِ مرا از رخ زيباى تو خوش
هامش
- به من اقتدا كنند ؛ و حالِ شرم و خجالت شديدى به من رخ داده بود .
بالأخره ديدم ايشان بر جاى خود محكم نشسته و بهيچوجه من الوجوه تنازل نمىكنند ؛ من هم بعد از احضار ايشان صحيح نيست خلاف كنم ، و به اطاق ديگر بروم و فُرادى نماز بخوانم .
عرض كردم : من بنده و مطيع شما هستم ؛ اگر امر بفرمائيد اطاعت مىكنم !
فرمودند : امر كه چه عرض كنم ! امّا استدعاى ما اين است !
من برخاستم و نماز مغرب را بجاى آوردم ، و ايشان اقتدا كردند . و بعد از چهل سال علاوه بر آنكه نتوانستيم يك نماز به ايشان اقتدا كنيم امشب نيز در چنين دامى افتاديم .
خدا ميداند آن وضع چهره و آن حال حيا و خجلتى كه در سيماى ايشان توأم با تقاضا مشهود بود ، نسيمِ لطيف را شرمنده مىساخت ، و شدّت و قدرتش جماد و سنگ را ذوب ميكرد . » ( مهرتابان ، ص 81 تا ص 84 )