هامش
- اطاق بنشينيم !
در چندين سال قبل در مشهد مقدّس كه وارد شده بودم ، براى ديدنشان به منزل ايشان رفتم . ديدم در اطاق روى تشكى نشستهاند ( بعلّت كسالت قلب طبيب دستور داده بود روى زمين سخت ننشينند ) . ايشان از روى تُشك برخاستند و مرا به نشستن روى آن تعارف كردند ، من از نشستن خوددارى كردم . من و ايشان مدّتى هر دو ايستاده بوديم ، تا بالأخره فرمودند : بنشينيد ، تا من بايد جملهاى را عرض كنم !
من ادب نموده و اطاعت كرده و نشستم . و ايشان نيز روى زمين نشستند ، و بعد فرمودند : جملهاى را كه مىخواستم عرض كنم ، اينست كه : « آنجا نرمتر است . » !
از همان زمان طلبگى ما در قم ، كه من زياد بمنزلشان مىرفتم ، هيچگاه نشد كه بگذارند ما با ايشان به جماعت نماز بخوانيم . و اين غصّه در دل ما مانده بود كه ما جماعت ايشان را ادراك نكردهايم ؛ و از آن زمان تا به حال ، مطلب از اين قرار بوده است . تا در ماه شعبان امسال كه به مشهد مشرّف شدند و در منزل ما وارد شدند ، ما اطاق ايشان را در كتابخانه قرار داديم تا با مطالعهء هر كتابى كه بخواهند روبرو باشند . تا موقع نماز مغرب شد . من سجّاده براى ايشان و يكى از همراهان كه پرستار و مراقب ايشان بود پهن كردم و از اطاق خارج شدم كه خودشان به نماز مشغول شوند ، و سپس من داخل اطاق شوم و بجماعتِ اقامه شده اقتدا كنم ؛ چون مىدانستم كه اگر در اطاق باشم ايشان حاضر براى امامت نخواهند شد .
قريب يك رُبع ساعت از مغرب گذشت . صدائى آمد ، و آن رفيق همراه مرا صدا زد ، چون آمدم گفت : ايشان همينطور نشسته و منتظر شما هستند كه نماز بخوانند .
عرض كردم : من اقتدا مىكنم ! گفتند : ما مُقتدى هستيم !
عرض كردم : استدعا مىكنم بفرمائيد نماز خودتان را بخوانيد ! فرمودند : ما اين استدعا را داريم .
عرض كردم : چهل سال است از شما تقاضا نمودهام كه يك نماز با شما بخوانم تا به حال نشده است ؛ قبول بفرمائيد ! با تبسّم مليحى فرمودند : يك سال هم روى آن چهل سال .
و حقّاً من در خود توان آن نمىديدم كه بر ايشان مقدّم شده و نماز بخوانم ، و ايشان -