كه در كودكى ، روزى برايمان ميهمان آمد . پدرم گفت : سينى را بردار و از بازار كمى ميوه براى پذيرايى بخر ! من هم سينى را برداشتم ، رفتم و ميوه خريدم . براى مراجعت به منزل از صحن مطهّر حضرت أميرالمؤمنين عليهالسّلام مىگذشتم .
درويشى آنجا بود كه يكسال تمام ، صبحها تا ظهر و بعد از نماز ظهر تا عصر در مقابل حضرت در صحن مطهّر مىايستاد و يكدست خود را به سوى حضرت دراز ميكرد ! و در اينمدّت با أحدى تكلّم نمىكرد ، و اين رياضت او بود . چشمش به من كه در حال عبور از صحن مطهّر بودم افتاد و مرا صدا زد ، أوّل گمان كردم كه شايد ميوهها را ديده و هوس كرده است ، و با سينى نزد او رفتم ، أمّا او نگاهى به سينى انداخت و انگشت مسبّحه و ميانهء خود را روى سينى گذاشت و رفت !
من سينى ميوه را به منزل آورده و جلوى ميهمان گذاشتم ، ناگهان ميهمان به پدرم گفت : اين سينى را مثقالى چند خريدهايد ؟ به او گفتم : اين چه سؤالى است كه مىپرسيد بايد بپرسيد سينى را وُقيّهاى چند خريدهايد ؟ او كه از جواب من تعجّب كرده بود دوباره گفت : آقا ! سينى را مثقالى چند خريدهايد ؟ بالجمله چون توجّه كرديم ، ديديم عجب ! سينى ميوه طلا شدهاست ! و معلوم شد آن همه رياضت درويش براى كيميا بودهاست و در آن هنگام كه نظرش به سينى من افتاد ، خواست امتحان كند كه آيا حضرت أميرالمؤمنين عليهالسّلام كيميا را به او داده است يا نه ؟ و چون ديد حضرت عطا فرمودهاند ، از آنجا رفت .
مىفرمودند : اگر كسى در طلبْ استقامت داشته باشد ، هر چه بخواهد آن حضرت به او عطا مىنمايند . آن درويش كيميا مىخواست و استقامت ورزيد و حضرت به او عطا فرمودند و اگر انسان طالب لقاء خدا باشد و در طلب ثابت قدم باشد ، بالأخره از او دستگيرى مىكنند و به مقصود مىرسد . « 1 »
هامش
( 1 ) . اين داستان را علامهء والد رضوان الله تعالى عليه در جُنگ خطّى 10 نيز آوردهاند .