خودشان در اين رابطه مىنويسند :
« . . . وقتى كوچك بودم بخصوص آن سالهائى كه سنّم بين شش سال و هفت سال بود مرحوم پدر ما رحمة الله عليه در طهران مجالسى داشتند و در مسجدى اقامه نماز ميكردند ، كه كم كم قضيّه كشف حجاب پيش آمد و مجالس عزادارى و وعظ در طهران و سائر جاها ممنوع شد . و از همان كوچكى پدر ما دست ما را ميگرفت و در اين مجالس با خودش مىبرد . « 1 » و »
و صد البتّه اين رفتار تربيتى پدر و آن حركات مادر در اين زمينه مستعد كار ساز شد و آثار و بركات فراوانى بر جاى گذاشت و از جمله آنكه حقمدارى و ستم ستيزى در دل و جانش نقش بست و تا آخر ادامه داشت .
در اين باره مىنويسند :
« از همان كوچكى اين فكر در ذهن ما بود كه آخر يعنى چه ؟ مثلًا پدر ما يك آدمى است كه ما او را ديدهايم و شناختهايم . . . حرفش درست است و صحيح . آخر اين دستگاه ( طاغوتى رضاخانى ) چرا با اينها مخالفت مىكند ؟ چرا كلاههاى معمولى و محلّى را از سر مردم بر ميدارند و كلاه شاپو بر سر مردم ميگذارند ؟ چرا كشف حجاب مىكنند ؟ پاسبانها چرا زنها را با لگد ميكوبند و چادر از سرشان مىكشند و پاره مىكنند ؟
اين فكر همينطور در ذهن ما بود و خلاصه در باطن به اينها لعن ميفرستاديم كه آخر اين چه زندگى است كه انسان را با سر نيزه مجبور كنند و بگويند چادرت را بردار يا لباست را كوتاه كن ! . . . « 2 » »
و در امتداد همين خطّ سير تربيتى است كه پدر ايشان بر پوشيدن لباس رسول الله بر تن فرزند خود از همان كودكى ، علاقه نشان ميدادند
هامش
( 1 ) « ، وظيفه فرد مسلمان در احياى حكومت اسلام » ص 24
( 2 ) همان مصدر