صرف نظر كرده و با والده و زوجه رهسپار نجف اشرف شديم .
چنان معارضه و مصادمه با حقير شديد بود كه حتّى نتوانستم در موقع حركت خود را حاضر كنم تا با مُعارضين خداحافظى كنم .
دو سه سالى از اين جريان گذشت . در موسم حج بود كه شنيدم يك نفر از معارضين كه پيرمردى بود و از جهت سن در حكم پدر من بود به نجف آمده و عازم بيت الله الحرام است . پيش وجدان خود طاقت نياوردم كه از اين مرد محترم كه مسافر إلى الله است ديدن نكنم . و در عين آنكه ملاقات و ديدار او فوق العاده براى من رنج آور و گران بود معذلك به ديدار او و مصاحبانش كه در فُندقى ( مسافرخانه ) در فلكه صحن مطهّر قرب مدرسه حضرت آية الله العظمى بروجردى منزل گزيده بودند رفتم و سلام كردم و معانقه نمودم و خير مقدم گفتم .
گفتند : ما عازم حج مىباشيم و چند روزى در أعتاب عاليه زيارت دوره مىكنيم و سپس با طيّاره از بغداد به سمت جدّه مىرويم . من هم از اين سفرشان اظهار مسرّت كردم و تهنيت گفتم ، و قريب نيم ساعت نشستم و سپس خداحافظى كرده و به منزل بازگشتم .
فرداى آن روز سه ساعت بعد از ظهر بود كه در شدّت گرماى نجف درِ منزل را مىزدند ، چون گشودم همان آقاى محترم و پيرمرد معارض بود كه تنها به عنوان بازديد ديروز من آمده بود .
مرحبا و سلام گفتم و به درون آوردم . گفت : من مىخواهم از والده شما نيز خداحافظى كنم . گفتم : بفرمائيد اشكال ندارد . ( چون در اين كشمكش والده حقير نيز به مناسبت ربط با حقير دچار اتّهام و بدبينى و سوء ظن شده بود . )
آمد و در مقابل والده ايستاد و سلام كرد و گفت : مىخواهم به بيت الله الحرام بروم از من بگذريد .
والده گفت : أبداً نمىگذرم . گفت : بايد بگذريد . والده گفت : امكان
آيت نور (يادنامه عارف بالله حضرت علامه آية الله حاج سيد محمد حسين حسينى طهرانى) — صفحة 542
مساهمون: جمعى از فضلا
ص٥٤٢