شب تا نزديك اذان به گفتگو و قرائت قرآن و گريه و خواندن أشعار ابن فارض و تفسير نكات عميق عرفانى و دقائق أسرار عالم توحيد و عشق وافر و زائد الوصف به حضرت أبا عبد الله الحسين عليه السّلام ميگذشت . و براى رفقاى ما كه حاضر در آن جلسه بودند همچون حاج عبد الزّهراء ، باب مكاشفات باز بود و مطالبى جالب بيان ميكرد . و حقيقةً در آن ماه رمضان بقدرى شوريده و وارسته و بىپيرايه بود كه موجب تعجّب بود . آنقدر در جلسه مىگريست كه چشمهايش متورّم مىشد ، و از ساعت مىگذشت ، آنگاه به درون مسجد ميرفت و بر روى حصير پس از ادامه گريه به سجده مىافتاد . بسيار شور و وَلَه و آتش داشت ؛ آتش سوزان كه ديگران را نيز تحت تأثير قرار ميداد .
يك شب كه پس از اين گريههاى ممتد و سرخ شدن چشمها به درون مسجد رفت ، حضرت آقاى حدّاد به من فرمود : سيّد محمّد حسين ! اين گريهها و اين حِرقت دل را مىبينى ؟ من صد « قاط » ( برابر و مقدار ) بيشتر از او دارم ولى ظهور و بروزش به گونه دگر است » .
خواب و خوراك حضرت حدّاد
« حقير سه ربع ساعت مانده به اذان صبح به منزل مىآمدم و تقريبا ده دقيقه راه طول مىكشيد .
يك شب آقا به من فرمود : چرا هر شب بر مىخيزى و مىروى منزل براى سحرى خوردن ؟ ! يك چيزى كه مىآورم و مىخورم تو هم با من بخور !
فردا شب سحرى را در نزد ايشان ماندم . نزديك اذان به منزل كه با مسجد چند خانه بيشتر فاصله نداشت رفته و در سفرهاى كه عبارت بود از پيراهن عربى يكى از آقازادگانشان ، قدرى فُجل « 1 » ترب سفيد ) و خرما با دو گرده نان آوردند و
هامش
( 1 ) در لغت فصيح فُجْل و فُجُل و در زبان محلّى فِجِل تلفّظ مىشود .