ساكت باش !
آنگاه يك چائى عالى معطّر و خوش طعم از قورى كنار كوره ريخت و در برابرم گذارد و فرمود : بسم الله ، ميل كنيد !
چند لحظهاى طول نكشيد كه شاگرد خود را به بهانهاى دنبال كارى و خريدى فرستاد . او كه از دكّان خارج شد ، حضرت آقا به من فرمودند : آقاجان ! اين حرفها خيلى محترم است ، چرا شما نزد شاگرد من كه از اين مسائل بىبهره است چنين كلامى را گفتيد ؟ !
دوباره يك چائى ديگر ريخته و براى خود هم يك استكان ريخته ، و در حالى كه مشغول كار بود و لحظهاى كوره و چكّش و گاز انبر آهنگير تعطيل نشد ، اين اشعار را با چه لحنى و چه صدائى و چه شورى و چه عشقى و چه جذابيّت و روحانيّتى براى من خواند :
روستائى گاو در آخور ببست * شير ، گاوش خورد و بر جايش نشست
روستائى شد در آخور سوى گاو * گاو را مىجست شب آن كنجكاو
دست مىماليد بر اعضاى شير * پشت و پهلو ، گاه بالا گاه زير
گفت شير ار روشنى افزون بدى * زَهرهاش بدريدى و دلخون شدى
اين چنين گستاخ زان مىخاردم * كو در اين شب گاو مىپنداردم
حق همى گويد كه اى مغرور كور * نى ز نامم پاره پاره گشت طور
كه لَو أنزَلْنا كتابًا لِلجَبلْ * لَانْصَدَعْ ثُمَّ انقَطَعْ ثُمَّ ارتَحَلْ « 1 »
از من ار كوه احد واقف بدى * پاره گشتىّ و دلش پر خون شدى
از پدر و از مادر اين بشنيدهاى * لا جرم غافل در اين پيچيدهاى
هامش
( 1 ) اشاره به قسمتى از آيه 21 از سوره 59 : الحشر :لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ .يعنى « اگر اين قرآن مجيد را بر كوهى مىفرستاديم او را از بيم خدا ترسان و شكافته شده مىديدى » .