« از مرحوم رضوان جايگاه حضرت آية الله انصارى روحى فداه است
: اى شه ملك ملاحت دلبر زيباى من * قومى از غم كردهاى دل خون بت رعناى من
از هلال ابرويت خم كردهاى بالاى من * روزگارم ساخت چشمت ترك بىپرواى من
آخر از رحمت نگر بر زردى سيماى من
در شب هجران ندارم قصّه جز با موى تو * هر زمان با چشم نمناكم به ياد روى تو
اى خوش آن ساعت گذارم افتد اندر كوى تو * گه شوم مدهوش و گه مست اى صنم از بوى تو
يا سپارم جان ز شوقت يار بىهمتاى من
هر دلى كز عشق رويت دلبرا ديوانه شد * در بر شمع جمالت جان او پروانه شد
عارى از دنيا و دين و خويش و از بيگانه شد * جغد آسا در فراقت ساكن ويرانه شد
حال زارش شد گواه محنت و غمهاى من
آن سرِ انگشت كز زلفت حمايت مىكند * از عبير نافه چينى حكايت مىكند
با نسيم صبحدم از گل سِعايت مىكند * وز پريشانىّ دلها بس شكايت مىكند