مطعم بن عدىّ خودش و پسرانش و پسران برادرش لباس جنگ پوشيدند و با سلاح داخل مسجد الحرام شدند . چون أبو جهل چشمش به دو افتاد گفت :
أ مجير أم متابع ؟ ! « آيا خودت كسى را در پناه گرفتهاى ، يا به دنبال پناه ديگرى هستى ؟ ! » گفت : من خودم پناه دادهام .
أبو جهل گفت : آنكس را كه تو پناه دهى ، ما نيز پناه مىدهيم ! در اين حال رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم داخل مكّه شدند و ماندند . و روزى درحالىكه مشركين در كنار كعبه بودند ، داخل مسجد الحرام شدند . چون چشم أبو جهل به آن حضرت افتاد ، گفت : هذا نبيّكم يا بنى عبد مناف ؟ ! « اينست پيغمبر شما اى پسران عبد مناف ؟ ! » عتبة بن ربيعة گفت : چه انكارى دارى كه از ميان ما پيغمبرى يا پادشاهى برخيزد ؟ ! اين خبر به گوش رسول الله رسيد ، و يا خودشان شنيدند . آنگاه به سوى ايشان آمدند و گفتند :
امّا تو اى عتبة بن ربيعه ! سوگند به خدا ، نه از براى حمايت خدا ، و نه از براى حمايت رسولش اين جواب را به أبو جهل دادى ! و ليكن بر دماغت برخورد ، و براى حمايت باد بينىات چنين گفتى ! و امّا تو اى أبو جهل بن هشام ! سوگند به خدا كه زمان خيلى درازى از روزگار نمىگذرد كه كم مىخندى و بسيار گريه مىكنى ! و امّا شما اى جماعت قريش ! سوگند به خدا كه زمان درازى نمىگذرد تا اينكه از روى اكراه و ناپسندى در آنچه كه انكارش را داريد داخل خواهيد شد . » « 1 » بارى ! اين قضيّهء سفر رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلّم به طائف و
هامش
( 1 ) « تاريخ الامم و الملوك » طبع مطبعهء استقامت قاهره ، ج 2 ، ص 79 تا ص 83