[ استعمار عالم ، همان قوانين وحشى و جنگل است كه به صورت مدرن در آمده است ]
در مطالب زير كه تماما از خارجيان نقل شده است ، اگر با دقّت مطالعه شود مسائل مهمّى بدست مىآيد :
هامش
- است و به جاى آن عاطفهء سركش و بدون مهار وطنپرستى را نهاده است ، همچنانكه انسانيّت را از محبّت نفع مادّى سرشار كرده است و اعتنائى به محبّت معانى راقيه و ساميه ننموده است ، و به اخلاق فاضله و جمال معنوى عطف نظر نكرده است . و بدين جهت جوانانى را بيرون مىدهد كه در شكل و شمائل انسانند ولى حقيقتشان سنگ است ؛ نه دل دارند و نه عاطفه ، نه شعور ، نه آرزو ، نه آنكه درد را مىفهمند . در اين مطلب جوان اروپائى و جوان شرقى تفاوت ندارد ، و پسران و دختران يكسانند . » - تا آنكه مىگويد :
« ما براى علم و ادب قيمتى قائل نيستيم مگر به مقدارى كه در خدمت انسانيّت است .
و بزرگترين عيبى كه در تمدّن غرب است اينست كه جوانان ما را مانند افراد سرطان گرفته مىنمايد كه يك ناحيهء از او ورم كرده ضخيم مىشود و ناحيهء ديگر ضخيم نمىشود . عقلش ضخيم مىشود ، قلبش لاغر مىگردد ؛ فلهذا توازنش دچار اختلال گرديده است . تمدّن جديد دل او را تهى و تشنه ، چهرهاش را بشّاش و صيقلى ، روحش را تاريك ، انديشهاش را نورانى ، چشمش را كمنور ، يقينش را ضعيف ، و نوميدىاش را افزون مىنمايد . به هريك از اسباب و وسائل سعادت دست يازيده است مگر سعادت دلش را . از وى عاطفهء دين رخت كشيده است ، بنابراين زندگى دنيويش تباه و بد شده است . جوانان شرقى بخصوص آنان كه شيفته و عاشق تمدّن غرب هستند ؛ دستشان را به سوى اجانب دراز كردهاند تا از خردههاى ريختهشدهء سفرههاى آنان به عنوان صدقه چيزى بگيرند ؛ در اين صورت روح خود را به ثمن بخس و قيمت ارزانى فروختهاند ، درحالىكه روح و انسانيّت ، در عالم وجود نايابترين چيز است . از غربيها پرستش مادّه و پرستش جاه و شهوات را خريده و به جاى آن دل و قلب خود را به آنان عطا نمودهاند .
البتّه و البتّه اينطور است - و حقّ را بايد گفت - كه تمدّن غربى در عين آنكه نرم و ملايم است ، و در عين آنكه دقيق با ميزانيّه و ترتيب است ، و در عين آنكه افكارش بلند و انديشهاش عظيم است ؛ در عين حال شدّت و قساوت و مصائبش بر شرق از شدّت و قساوت توپهاى جنگى و آلتهاى قتّالهء آن بر شرق ، بيشتر و گدازندهتر و جانكاهتر است .