بسيار شگفتانگيز تاريخ و نشانگر حدّ اعلاى قساوت و همجيّت مسيحيان است .
وقتى مسيحيان بر اسپانيا تسلّط يافتند ، دربارهء مسلمين آنجا دو نظريّه ابراز شد :
نظريّهء اوّل متعلّق به كشيشها بود كه مىگفتند : جميع آنها را از مرد و زن و خرد و كلان و حتّى اطفال نورس بايد كشت . و نظريّهء دوّم متعلّق به مردم عادى و عامّى مسيحى بود كه مىگفتند : بايد همه را از اسپانيا اخراج نمود . فيليپ دوّم كه سلطان وقت بود ، براى اينكه به هر دو نظريّه ارج نهد و جمع كند ، در سال 1610 ميلادى شرائطى براى خروج مقرّر كرد كه در اين صورت واجدين شرائط خارج ، و غير واجدين آنها بايد كشته شوند ؛ و در نتيجه سهربع از جمعيّت مسلمين كشته و تنها يك ربع اخراج شدند .
اسپانياى با آن شكوه و عظمت و تمدّن ، در اثر فقدان مسلمين و سكونت نصارى ، به درجهاى سقوط كرد كه : كتابخانهها و مساجد ويران ، و حتّى اطبّاء و پزشكان با تجربه در آن يافت نمىشد ؛ و بقدرى شهر كثيف شد كه در كوچهها مزبله مىريختند و تغوّط مىكردند . « 1 »
هامش
( 1 ) گوستاو لوبون در « تاريخ تمدّن اسلام » مىگويد : « در قرن هجدهم ميلادى كه علوم مخصوصا علم طبّ و پزشكى در ميان مسلمين پيشرفت قابل توجّهى كرده بود ، در اسپانيا كه حكومت مسلمين را در آنجا سقوط داده بودند و تمام اسپانيا سكنهاش از نصارى بودند ، مسألهء غريبى اتّفاق افتاد : چند نفر از مردم حسّاس با شدّت ترس به مديران مسئول پيشنهاد كردند كه : شهر مادريد پر از قاذورات و كثافات شده است و بايد پاك شود و عابرين را از وضع فجيع آن بيرون آورد . هيئت پزشكان همگى با اين امر مخالفت كردند و گفتند : آباء و اجداد ما خيلى از ما عاقلتر و از طرز زندگانى خوب با خبر بودند و در همين كثافات زندگى مىكردند و ما هم مىتوانيم از نياكان خود پيروى كنيم و با اين وضع بسازيم . و از اين