لذا از ميان انواع تأليفات مختلف و متصوّر اندامها ، آنچه مىتوانسته لباس تحقّق بپوشد ، پوشيده و آنچه نپوشيده ناممكن بوده است . و به قول كولمان
namrloC
« مفاد اصل كوويه تقريبا اين بود كه : هر چه ممكن است موجود است ؛ و هر چه موجود نيست ممكن نيست » .
و لذا فاصلهء ميان انواع فاصلهاى است ضرورى ؛ و محال است كه خلأ ميان گربه و گنجشگ فىالمثل پر شود ، و در نتيجه يك جانور ، يا نبايد دگرگون شود و يا بايد سراپا دگرگون شود و از بن نوع ديگر شود .
تحوّلات تدريجى و آرام و اندك نزد وى ممنوع بود . وى از اين اصل ، ثبات انواع را استفاده مىكرد كه آشكارا با ظاهر كتاب مقدّس موافق مىافتاد . . .
اين مطلب براى مورّخان علم ، مايهء شگفتى است كه على رغم مخالفت شديد كوويه با ترانسفورميزم ، تحقيقات وى در باستانشناسى و تشريح تطبيقى ، نه تنها راه را براى ظهور نظريّهء تكامل هموار نمود ، بلكه مقدّمهء ضرورى و گريزناپذير براى آن بود .
توجّهى كه وى به تطابق و هماهنگى اندامهاى پيكر يك جانور با هم ، و پيكر جانوران با محيط اطراف كرد ، عنصرى حياتى براى تدوين نظريّهء تكامل بود . امّا آنچه او نديد ، و داروين ديد اين بود كه : اين تطابق مىتواند توضيح « علمى » و تكاملى و مكانيزمى مادّى و طبيعى داشته باشد ؛ و نبايد آن را مستقيما به دست خالق مستند دانست .
دخيل دانستن مستقيم دست خداوندى در طبيعت ( كه رأيى كلامى است و به معنى همنشين كردن طبيعت و ماوراءطبيعت و در عرض يكديگر نشاندن آنهاست ) از مهمترين و آفتبارترين عناصر معرفت آشوب در مغرب زمين و مشرق زمين بوده است ؛ و از نيوتن گرفته تا كوويه و پاستور ، و از فخر رازى تا حشويّهء نوين همه جا راهزنى مىكرده است .
كوويه امكان نداشت بيش از آنكه ديد ببيند ؛ چون اصل هماهنگى معرفتها به دو اجازه نمىداد . علم كلام وى ( يعنى نسبتى كه بين خدا و طبيعت قائل بود ) و كلام خدا ( يعنى تفسيرى كه از كتاب مقدّس مىكرد ) او