و نيز مىگويد : « تئورى داروين ، نظريّهاى در بيان علّت ( و يا يكى از علل ) مؤثّر در تغيير تدريجى انواع است نه در اصل مسألهء خلقت تكاملى آنها . و چنان كه در بالا توضيح دادهايم ، داروين در ابتدا فقط انتخاب طبيعى انواع بوسيلهء عامل تنازع بقاء را در تنوّع و تكثير موجودات مؤثّر مىدانست .
علماى ديگر امثال بوفّن ، لا مارك ، سنتيلّر ، و يزمن (
namsieW
كه بين 1834 تا 1914 ميلادى مىزيسته است ) و دورى (
deVries
كه بين 1848 تا 1935 مىزيسته است ) عوامل ديگرى مثل تغيير شرائط طبيعى محيط زندگى ، استعمال يا عدم استعمال اعضاء ، تغيير ساختمان سلّولهاى جنسى ، و يا موتاسيون (
noitatuM
) يعنى تغيير سريع را در تحوّل تدريجى انواع مؤثّر مىدانستند .
هيچيك از اين نظريّات با آنكه تجربههائى هم دربارهء آنها شده ، جامع الأطراف نيست . هريك از آنها به تنهائى ايرادها و نواقصى دارد ، و نتوانسته است بعنوان يك نظريّهء قطعى و عمومى در تغيير تدريجى انواع موجودات تلقّى گردد .
چنان كه خود داروين هم در نوشتههاى اخيرش علاوه بر تنازع بقاء ، تأثير شرائط محيط زندگى را هم در تكامل و پيدايش نوع جديد تأييد نموده است .
( رجوع شود به صفحهء 100 ، از كتاب
eigolooZ ede riatnemelsruoG
تأليف
reirreP ymeR
از انتشارات
nossaM
پاريس . ) و يا در نظريّهء داروينيسم جديد ، عامل وراثت و تغيير دقيق سلّولهاى جنسى را نيز در پيدايش انواع تازه مؤثّر ميدانند .
در هر حال هيچيك از عوامل فوق را به تنهائى نمىتوان عامل قطعى و منحصر در تغييرات تدريجى موجودات در هر زمان و مكان دانست . اين عوامل و امثال آنها همگى عوامل فرعى از يك علّت اصلى و غائى هستند كه تغييرات