بعضى مىگفتند : من كسالت دارم و نمىتوانم با شما بيايم . يا رسول الله ! به من إجازه بده كه در مدينه بمانم . ديگرى مىآمد و به بهانهاى ديگر ، مفصّل با آن حضرت گفتگو مىكرد . مقدّمه ، مؤخّره و چنين و چنان ، كه أصلًا طاقت ندارم ؛ ضعف بدنِ من مانع از شركت است . من چطور مىتوانم اين راه دور را طىّ كنم ؟ ! و خلاصه ، بعضى از همان منافقين معروف كه البتّه أفرادشان هم خيلى زياد نبود ، و ليكن عدّهء مُعْتَنابِهى بودند ، اينها آمدند و إذن گرفتند كه نيايند ، و پيغمبر هم با إشارهء سر خود ، آنها را مرخّص مىفرمود . آيه نازل شد :
عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ
« خدا از تو گذشت ؛ اى پيغمبر ، چرا به آنها إذن دادى كه نيايند ؟ ! »
حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْكاذِبِينَ
. « بايد به آنها أمر كنى بيايند ، تا آن كسانى كه صادق و راست و راستين هستند ، از كاذبين جدا بشوند . »
حالتِ خجلت و شرم و بزرگوارى و سعهء صدر پيغمبر را ببينيد ! در حالى كه ميخواهد براى جنگ تبوك حركت كند ، جنگى كه تمام مسؤوليّتش بعهدهء خود حضرت است ، شخصى مىآيد و تقاضا مىكند كه به من إجازه بده من كِسالت دارم ، عذر دارم ! اگر پيغمبر بگويد : من إجازه نمىدهم . او مىگويد : اين مرد چقدر سنگدل و بى رحم است . همه را به جنگ مىبرد ، و حتّى من كه مريضم ، از او إجازه خواستم كه در مدينه بمانم ، به من هم إجازه نمىدهد .
و از طرفى همين كه به چند نفر إجازه ميدهد ، اين خطاب عجيب ، مىرسد :
عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ
. چرا إجازه دادى ؟
فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَكَ وَ لا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ
« 1 »
.
« اى پيغمبر ! استقامت كن همانطور كه بدان أمر شدهاى ، و آن كسانى هم كه با تو ، توبه كردهاند بايستى استقامت و پايدارى و پافشارى كنند ، و نبايد طغيان كنيد ؛ زيرا كه حقّاً خداوند به كارهاى شما بصير است . » و در شدائد و
هامش
( 1 ) آيه 112 ، از سورهء 11 : هود