چنان تخم چشم خود را رها كنم تا همانند چشمهء جارى سرازير شود ، و بقدرى بگريد كه آبش خشك شود و به ته فرو نشيند ، و آنچه از قطرات اشك در آن باشد همه خالى شود ! »
در اينجا حضرت ميفرمايد : من نفس خود را بدينطريق رياضت مىدهم يعنى رام ميكنم ، مسخّر ميگردانم ، تربيت مىنمايم . وه چه معنى بزرگى است رياضت كه به معنى ادب كردن است !
بدون استاد و مراقبه و ذكر و فكر و رياضتهاى مشروعه ، سلوك جز پندارى بيش نيست
نفس انسانى هيولانى است ، يعنى قابليّت محضه و استعداد صرف است . اگر تربيت نشود ، به بدترين دركات سقوط مىكند و از هر شيطان و درّندهاى وحشتناكتر ميگردد ؛ و اگر ادب شد ، به أعلى عِلّيّين صعود مىكند و از فرشتگان پا فراتر مىنهد .
سپس عرض كردم : آيا همينطور است يا نه ؟ ! گفت : آرى . و چنان اين گونه گفتار بنده او را مبهوت و بالاخصّ آن دو نفر همراه را به وَجد و شَعف درآورده بود كه گوئى مسألهء مشكلهاى برايشان حلّ شده است .
حقير تصوّر ميكردم اين بيان ، راه و مسير او را تغيير داده است و ديگر انتقادى از لزوم استاد و دادن ورد و ذكر و فكر و محاسبه ندارد ؛ ولى مع الاسف دفعهء ديگرى كه به منزل آمدند و تقريباً از آن موقع قريب يك سال ميگذشت ، باز چون سخن از اين مقوله به ميان آمد ديدم باز عين مطالب سابق را تكرار مىكند . از اينجا دانستم كه بيان من نتوانسته است اصول افكار او را كه مسجّل شده است بردارد و ريشه كن كند . و چون عادت كه حكم طبيعت ثانويّه را دارد ، آن روش و منهاج با روح وى پيوند خورده و به صورت غرائز او درآمده است .
سرّ واقعى در اظهارات اشكال كنندگان ، اباء از هيمنهء ولايت حضرت حاج سيّد هاشم بود
بارى ، سرّ واقعى اظهارات آن مرد و تأييد اين ، آن بود كه نمىخواستند زير بار ولايت و هيمنهء استاد سيّد هاشم حدّاد بروند ؛ با آنكه همگى به خوبى وى را مىشناختند و نسبت به مقامات روحانى و كمالات معنوى او اعتراف داشتند .