تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) (فارسى) — صفحة 530

مساهمون:

ص٥٣٠
چون مرا سوى أجل عشق و هواست * نَهىِ لا تُلْقوا بِأيْديكُمْ مراست زانكه نهى از دانهء شيرين بود * تلخ را خود نهى حاجت كى شود دانه‌اى كش تلخ باشد مغز و پوست * تلخى و مكروهيش خود نهى اوست دانهء مردن مرا شيرين شده است * بَلْ هُم أحْيآءٌ پى من آمده است اقْتُلونى يا ثِقاتى لائِماً * إنَّ فى قَتْلى حَياتى دآئِمًا إنَّ فى مَوْتى حَياتى يا فَتَى * كَمْ افارِقْ مَوْطِنى حَتَّى مَتَى ؟ فُرْقَتى « 1 » لَوْ لَمْ تَكُنْ فى ذى السُّكونْ * لَمْ يَقُلْ إنّا إلَيْهِ رَاجِعُونْ راجع آن باشد كه باز آيد به شهر * سوى وحدت آيد از تفريق دهر اين سخن پايان ندارد چاكرم * چون شنيد اين سِر ز سيّد گشت خَم
افتادن ركابدار بر پاى أمير المؤمنين علىّ عليه السّلام كه اى أمير مرا بكش ، و از اين بَليّه بِرهان !
باز آمد « 2 » كاى على زودم بكش * تا نبينم آن دم و وقت ترُش من حلالت ميكنم خونم بريز * تا نبيند چشم من آن رستخيز گفتم ار هر ذرّه‌اى خونى شود * خنجر اندر كف به قصد تو بود يكسر مو از تو نتواند بريد * چون قلم بر تو چنين خطّى كشيد ليك بى غم شو شفيع تو منم * خواجهء روحم نه مملوك تنم
هامش
( 1 ) ميگويد : اگر مفارقت من از عالم ديگر در اين سكون و قرار در اين جهان نبود ، خداى تعالى نمىفرمود : بگوئيد : إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ، يعنى ما براى خدائيم و ما سوى وى باز ميگرديم . زيرا كه رجوع آن بود كه از جائى آمده باشند كه بدانجا باز گردند . فرج الله الحسينى ( تعليقه ) ( 2 ) در نسخه بدل آمده است :آمد و در خاك پيشم اوفتاد * دم به دم در پاى من سر مىنهاد