پيش من اين تن ندارد قيمتى * بى تن خويشم فَتى ابْنُ الْفَتِى
خنجر و شمشير شد ريحان من * مرگ من شد بزم و نرگسدان من
آنكه او تن را بدين سان پى كند * حرص ميرىّ و خلافت كى كند ؟
زان به ظاهر كوشَد اندر جاه و حكم * تا اميران را نمايد راه و حكم
تا بيارايد به هر تن جامهاى * تا نويسد او به هر كس نامهاى
تا اميرى را دهد جان دگر * تا دهد نخل خلافت را ثمر
ميرى او بينى اندر آن جهان * فكرت پنهانيت گردد عيان
هين گمان بد مبر اى ذو لباب * با خود آ و اللهُ أعلمْ بالصّواب
در اينجا پس از آنكه مولانا شرح مفصّلى دربارهء فتح مكّه ميدهد كه مقصود حضرت رسول الله از آن ، جهانگيرى نبوده است ، باز بر ميگردد به داستان أمير المؤمنين عليه السّلام و خَدو انداختن آن مرد مشرك به چهرهء وى :
گفتن أمير المؤمنين عليه السّلام با قرين خود كه سبب ناكشتن
تو چه بود ؛ و مسلمان شدن او به دست او
گفت أمير المؤمنين با آن جوان * كه به هنگام نبرد اى پهلوان
چون خدو انداختى بر روى من * نفْس جنبيد و تبه شد خوى من
نيم بهر حق شد و نيمى هوا * شركت اندر كار حق نبود روا
تو نگاريدهء كف موليستى * آنِ حقّى ، كردهء من نيستى
نقش حقّ را هم به امر حقّ شكن * بر زُجاجهء دوست سنگ دوست زن
گَبر اين بشنيد و نورى شد پديد * در دل او تا كه زُنّارش بُريد
گفت : من تخم جفا مىكاشتم * من ترا نوعى دگر پنداشتم
تو ترازوى أحد خو بودهاى * بل زبانهء هر ترازو بودهاى
تو تبار و اصل خويشم بودهاى * تو فروغ شمع كيشم بودهاى