تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) (فارسى) — صفحة 486

مساهمون:

ص٤٨٦
دريغى نيست . اشاره به سينهء خود ميفرمودند ، و ميفرمودند : بارها را اينجا بيندازيد كه من باركش مىباشم . افرادى تحمّل بار كشيدن را ندارند و بار خودشان را نمىتوانند بكشند ، آنگاه جمعى را به دنبال خود مىكشند . خودشان جلو افتاده و بسيارى را به پيروى و تبعيّت در آورده‌اند ، درحالىكه نفوس بسيارى از آن شاگردان از استادشان قوىتر و لطيف‌تر و بهتر است . ميفرمودند : مسكين خودش به مقصدى نرسيده است و بايد بارش را در آستانهء ديگرى فرود آورد ، آنگاه آمده و بارهائى را به خود افزوده است ، و لهذا مىآيد و از شاگردان خودش شكوه مىكند كه چنين و چنان . من به او گفتم : عيب از شاگردانت نيست ، عيب در تست كه با درِ باغ سبزى آنان را به خود جلب كرده‌اى ، آنگاه وارد خانه شده‌اند از عهدهء طعام و غذايشان بر نمىآئى ، و حالا هم با نويدها آنان را گرسنه و تشنه و متحيّر نگه داشته‌اى ، و در اين صورت توقّع اطاعت محض از ايشان دارى ؟ ! اين محال است . استاد بايد خودش آزاد شده باشد . تو الآن گير هستى و گير دارى ! چگونه ميتوانى بنده‌اى آزاد كنى ؟ ! در راه سير و سلوك بايد حوائج را به درگاه خدا فرود آورد . انسان كامل از خود رسته و به خدا پيوسته است . افرادى كه به مقام توحيد نرسيده‌اند و پيوسته دغدغهء نفس أمّاره گريبانگيرشان مىباشد ، كجا ياراى دستگيرى به سوى مقصد و مقصود را دارند ؛ و لهذا مىبينيد اين فسادها در عالم پديد مىآيد . يك روز مرحوم حاج حبيب سماوى با خود جوانى را از سَماوه آورده بود كه بسيار لايق و با استعداد بود ، و حالات عرفانى و مشاهدات سلوكى بواسطهء ارتباط با حاج حبيب پيدا كرده بود ، و حاج حبيب به او گفته بود : ديگر از من كارى ساخته نيست ؛ و در اين سفر كه به كربلا مشرّف مىشويم ، تو را با خود