تو متوسّل مىشدم و بطور كلّى زيارتت را بسيار بجاى مىآوردم ؛ و اگر اختيار در دست من بود نمىگذاردم مرا در اين شهر مسيحى نشين و كفر بياورند ؛ حتماً مىآمدم به پابوست و حاجتم را مىگرفتم . تو بودى كه براى من چنين كردى ، تو بودى كه چنان كردى ، تو بودى كه چه و چه ، شروع كردم يكايك از حوائجى را كه از دست احدى ساخته نبود و آن حضرت برآورده بود بر شمردم و گريهء زيادى هم كردم ؛ و عرض كردم : به ما شيعيان اينطور ياد دادهاند كه امام معصوم ، زنده و مرده ندارد ، مشرق و مغرب ندارد . من الآن از اينجا خودم را در حرم مباركت مىبينم و از تو ميخواهم كه چشم مرا شفا دهى . اين بگفتم و به خواب رفتم .
به خواب آمدن امام رضا عليه السّلام در اتريش بر جوان كور ، و شفا دادن چشم او را
يك خواب گويا راحت و چند ساعتهاى نمودم . نزديك طلوع فجر بود كه در خواب ديدم حضرت امام رضا عليه السّلام كأنّه حقيقت و روح امام را ، كه از عوالم ملكوت و حجابها و پردههائى كه وصف ناشدنى است ، كم كم نزول مىنمايند تا اينكه با همين بدن و جسم خارجى پهلوى من ايستادند ؛ و لوحهاى در دستشان بود كه بر روى آن خطوطى سبز رنگ و مشعشع نگاشته شده بود . آن لوحه را به من عنايت كردند و فرمودند : بخوان !
من شروع كردم به خواندن ؛ قدرى از آن را خوانده بودم كه از خواب بيدار شدم و ديدم چشم من به حالت طبيعى است و كاملًا مىبيند . من هم شروع كردم به نماز خواندن ؛ در آن تاريكى شب نماز خواندم ، و پس از نماز صبح رفتم در رختخوابم خوابيدم ، و با خود گفتم : ابداً بروز و ظهور نميدهم . گويا در عالم رويا هم به ايشان اشاره شده بود كه اين از أسرار است و نبايد اظهار كنى ! و خود آن مرحوم مىگفت : من اين سرّ را فاش كردم و حتّى به بعضى از همكاران و دوستان عادى خود گفتم كه نبايد مىگفتم ، و از اين اظهار پشيمان بود .
چاشتگاه كه پرستاران براى شستشوى چشم مىآيند ، همه تعجّب