هامش
- از معمَّرين از ارحام سببى كه خود زمينگير بودند ، پيام فرستادند : چرا فلان كس در رفتن به خارج تعلّل مىورزد ؟ چرا بر خودش و بر حياتش رحم نمىكند ؟ ! يك نفر از همشيره زادگان حقير كه آنوقت در كانادا بود ، چون از كسالت بنده مطّلع شده بود گفته بود : شما آقا دائى را به دست من برسانيد ديگر مطلب تمام است . بعضى گفتند : ما در مدّت 24 ساعت براى شما جواز سفر و بليط طيّاره به هر نقطهء دنيا كه بخواهيد تهيّه مىكنيم ! و بنده هم ابداً گوش به سخن آنها نميدادم ؛ و بلكه حاضر نشدم در طهران بمانم تا اطبّاى جرّاح و سابقه دار و معروف مرا عمل كنند . و مىگفتم : محال است به خارج بروم ، و در طهران ماندن هم معنى ندارد . چرا كه ما براى عمليّه به طهران نيامدهايم ؛ آمدن ما براى تصوير سونوگرافى بوده است ؛ و اينك كه مشخّص است كه سنگ است بايد به أرض اقدس مراجعت كنم و حتماً بايد دكتر توسّلى عمل كند .
امّا در مشهد بايد عمل كنم ، به علّت اينكه مرض ما در مشهد پيدا شده است ، و ما را به بيمارستان به نام قائم انتقال دادهاند ، و زمين اين بيمارستان از املاك حضرت امام رضا عليه السّلام است ، و در حقيقت ما ميهمان امام رضا هستيم و در ملك او و در خانهء او هستيم ، و او ما را جواب نكرده و بيرون ننموده است ، و من از آنجا به جاى ديگر نمىروم . و امّا علّت اينكه بايد دكتر توسّلى عمل كند ، براى آنكه من وى را ، هم متخصّص و هم متعهّد يافتهام . او مردى است كه در اين زمان كه سيل پزشكان لا ابالى و فرصت طلب و يغماگر به سوى خارج روان است و مملكت را خالى گذاردهاند ، او به عكس با يك كت و شلوار تنش به ايران برگشته است . او نماز گزار و روزه گير است ، و راستگو است و كارى را كه از عهدهاش ساخته نيست متقبّل نمىشود . بنابراين حتماً ظفر و صحّت و عافيت قرين كار اوست . و براى ما هم مردن و زندگى تفاوتى ندارد ، اگر هم در اين عمليّه جان باختيم به سوى رحمت خدا ميرويم إن شاء الله تعالى .
امّا علّت استنكاف حقير از رفتن به خارج چند امر بود :
اوّل آنكه : آن بلاد ، شهرهاى كفر است ؛ شهرهاى يهود و نصارى و مشركين و ملحدين است . رفتن بدانجا براى معالجه ، در حقيقت دست تكدّى به آنها دراز نمودن است ، و استمداد و استعانت از آنها براى ادامهء حيات است . و اين امر ، خلاف شرافت مسلمان غيور است كه پزشكان مسلم را يله كند و براى بقاءِ زندگى از آنها گدائى نمايد .
دوّم آنكه : من يك شخص عادى نيستم و امروز به عنوان يك مرد روحانى ، و يا فقيه و يا هر چه فرض كنيد مردم مرا مىشناسند و عمل مرا الگوى كار خود قرار ميدهند ؛ آنوقت هر كه سرش هم درد بگيرد ميگويد : من بايد بروم به خارج ، چون فلان كس به خارج