تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) (فارسى) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
فَقَالَ : هُوَ قَائِمٌ فِى مُصَلَّاهُ . فَجَلَسْتُ بِحِذَاءِ بَابِهِ . فَمَا لَبِثْتُ إلَّا يَسِيرًا إذْ خَرَجَ خَادِمٌ فَقَالَ : ادْخُلْ عَلَى بَرَكَةِ اللهِ . فَدَخَلْتُ وَ سَلَّمْتُ عَلَيْهِ . فَرَدَّ السَّلَامَ وَ قَالَ : اجْلِسْ ! غَفَرَ اللهُ لَكَ ! « پس چون به درِ خانهء حضرت رسيدم ، اذن دخول خواستم براى زيارت و ديدار حضرت . در اين حال خادمى از حضرت بيرون آمد و گفت : چه حاجت دارى ؟ ! گفتم : سلام كنم بر شريف . خادم گفت : او در محلّ نماز خويش به نماز ايستاده است . پس من مقابل درِ منزل حضرت نشستم . در اين حال فقط به مقدار مختصرى درنگ نمودم كه خادمى آمد و گفت : به درون بيا تو بر بركت خداوندى ( كه به تو عنايت كند ) . من داخل شدم و بر حضرت سلام نمودم . حضرت سلام مرا پاسخ گفتند و فرمودند : بنشين ! خداوندت بيامرزد ! » فَجَلَسْتُ ، فَأَطْرَقَ مَلِيًّا ، ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ ، وَ قَالَ : أَبُو مَنْ ؟ ! قُلْتُ : أَبُو عَبْدِ اللهِ ! قَالَ : ثَبَّتَ اللهُ كُنْيَتَكَ وَ وَفَّقَكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللهِ ! مَا مَسْأَلَتُكَ ؟ ! فَقُلْتُ فِى نَفْسِى : لَوْ لَمْ يَكُنْ لِى مِنْ زِيَارَتِهِ وَ التَّسْلِيمِ غَيْرُ هَذَا الدُّعَاءِ لَكَانَ كَثِيراً . « پس من نشستم ، و حضرت قدرى به حال تفكّر سر به زير انداختند و سپس سر خود را بلند نمودند و گفتند : كنيه‌ات چيست ؟ ! گفتم : أبو عبد الله ( پدر بندهء خدا ) ! حضرت گفتند : خداوند كنيه‌ات را ثابت گرداند و تو را موفّق بدارد اى أبو عبد الله ! حاجتت چيست ؟ ! من در اين لحظه با خود گفتم : اگر براى من از اين ديدار و سلامى كه بر