در معارف دينيّهء شريعت حقّهء اسلاميّه و مجاهده با نفس امّاره ، خداى پندارى كه وجود خودش مىباشد ، با صفات و آثار متعلّقهء به خودش كه همه را از خود مىبيند و ميداند و به خود نسبت ميدهد و پيوسته عملًا و فعلًا - گرچه با زبان نباشد - خود را مستقلّ مىپندارد ؛ اين بت استقلالنگرى واژگون شود ، و اين كاخ استبداد فرو ريزد ، و اين كوه أنانيّت و جبل عظيم هوى و نفس امّاره مندكّ شود ، و حقيقتِ
لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ .
« 1 »
« تمام حقيقت قدرت و حكمرانى و حكمفرمائى ، در امروز براى كيست ؟ ! براى خداوند واحد قهّار است ! »
بر وى متجلّى شود ، و يا حقيقت گفتار حضرت يوسف علَى نَبيِّنا و آلهِ و علَيهِ الصّلَاةُ و السَّلام به دو رفيق زندانى خود براى انسان ملموس و ممسوس و مشهود آيد ، آنجا كه گفت :
يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ .
« 2 »
« اى دو همنشين و مصاحب زندانى من ! آيا مراكز قدرتهاى جدا جدا بهتر است يا خداوند واحد قهّار ؟ ! »
در تجرّد ، سالك خود را موجود ديگرى مىيابد مغاير با آنچه مىپنداشته ، و در عين حال مىبيند كه اين اوست
سالك راه خدا بالوجدان و المشاهدة و با لَمس و عيان ، نه با دليل و برهان ، خود را از اين محدوده و اين نسبتهاى استقلال بيرون مىنگرد و مىبيند : عجيب است كه خودش وجودى برتر و بالاتر و عالىتر و راقىتر بوده است ؛ و اين وجود مجازى كه آن را تا به حال به خود نسبت ميداده است و خودش را آن مىپنداشته است ، نيست . خودش چيز ديگرى است منوّر و مجرّد و بسيط و داراى حيات و علم و قدرت واقعى ؛ و آن وجود پيشين چيزى بود كثيف و ظلمانى و محدود و مقيّد ، و حيات و علم و قدرتش محدود و مجازى .
هامش
( 1 ) ذيل آيه 16 ، از سورهء 40 : غافر
( 2 ) آيه 39 ، از سورهء 12 : يوسف