وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وارد شده است . آنجا محيط بر جميع نشآت و عوالم ملك و ملكوت است . نه آنكه بنده در آنجا مثل خدا مىشود ؛ اين تعبير غلط است . با وجود ذات قهّار حضرت أحد در آنجا مِثل و شِبه و نظير معنى ندارد ؛ در آنجا غير از خدا چيزى نيست ؛ اين تعبير صحيح است . در آنجا خدا « هست » و بس ؛ و بنده « نيست » است و بس . آنجا ظهور و مظهر لا هُوَ إلّا هُو است . « 1 »
اشعار شبسترى در حقيقت عبوديّت و فناء
هامش
( 1 ) چقدر خوب و رسا عارف عاليقدر ما شيخ محمود شبسترى اين حقيقت را ايفا فرموده است :
سؤال :چرا مخلوق را گويند و اصل * سلوك و سير او چون گشت حاصلجواب :وصال حق ز خلقيّت جدائى است * ز خود بيگانه گشتن آشنائى است
چو ممكن گرد امكان بر فشاند * به جز واجب دگر چيزى نماند
وجود هر دو عالم چون خيال است * كه در وقت بقا عين زوال است
نه مخلوق است آن كو گشت و اصل * نگويد اين سخن را مرد كامل
عَدَم كى راه يابد اندرين باب * چه نسبت خاك را با ربّ ارباب
عدم چبْود كه با حق و اصل آيد * وزو سير و سلوكى حاصل آيد
تو معدوم و عدم پيوسته ساكن * به واجب كى رسد معدوم ممكن
اگر جانت شود زين معنى آگاه * بگوئى در زمان : أستغفِرُ الله
ندارد هيچ جوهر بى عَرَض عين * عرض چبود وَ لا يَبْقَى زَمانَيْن
حكيمى كاندرين فنّ كرد تصنيف * به طول و عرض و عمقش كرد تعريف
هيولا چيست جز معدوم مطلق * كه ميگردد به دو صورت محقّق
چه صورت بى هيولا در قِدَم نيست * هيولا نيز بى او جز عدم نيست
شده اجسام عالم زين دو معدوم * كه جز معدوم از ايشان نيست معلوم
ببين ماهيّتش را بى كم و بيش * نه موجود و نه معدوم است در خويش
نظر كن در حقيقت سوى امكان * كه او بى هستى آمد عين نقصان
وجود اندر كمال خويش سارى است * تعيّنها امور اعتبارى است
امور اعتبارى نيست موجود * عدد بسيار يك چيز است معدود
جهان را نيست هستى جز مجازى * سراسر كار او لهو است و بازى