سال پوست عوض مىكنند ، يعنى از پوست سابق خود بيرون مىآيند . در اين صورت اگر شما بدان پوست نظر نمائيد مىبينيد كاملًا يك مار است ، سر دارد ، بدن دارد ، دم دارد ، رنگ و نقش و راههاى گوناگون جسم او به همان گونه است ؛ و شايد در بَدْوِ امر انسان گمان نكند كه اين پوسته است ، و آن را مار حقيقى تصوّر كند . چون جلو برود و بر آن دست گذارد ، معلوم مىشود كه اين فقط پوسته است و مار از آن بيرون رفته است .
حضرت آقاى حدّاد ميفرمايد : مَثل من اينطور است . من از خودم بيرون مىآيم و جاى ديگر ميروم . خودم كه از آن بيرون آمدهام عبارت است از حدّاد با تمام شئون خود ، از بدن و افعال و اعمال و ذهن و عقل و تمام آثار و لوازم آن ؛ با آنكه تمام اينها بجاى خود هستند ، و به كارهاى خود از كارهاى طبيعى همچون عبادات و معاملات و برخوردها و خواب و خوراك و علوم ذهنيّهء تفكيريّه و علوم عقليّهء كلّيّه و علوم قلبيّهء مشاهديّه مشغولند ؛ اينها بدون آنكه ذرّهاى تغيير كنند بجاى خود هستند ، ولى من ديگر آنها نيستم ، من بيرون آمدهام .
يعنى تمام اين بدن و آثارش ، و تمام علوم ذهنى و عقلى و قلبى و آثارشان ، و تمام قدرتهاى آنها ، و جميع انحاء حياتشان ، همچون پوست مار مىشود كه تمام اينها در برابر حقيقت من جز پوستهاى چيزى نيست ، و حقيقت من كه به آن من گفته مىشود جاى دگر است .
آنجا كجاست ؟ ! مسلّماً بايد جائى باشد كه از جزئيّت و كلّيّت كه موطن بدن و مثال و عقل است ، برتر و عالىتر و راقىتر باشد . آنجا كلّيّتى است ما فوق همهء كلّيّتها ، و تجرّدى است بالاى تجرّدها ، و بساطتى است برتر از بساطتها ، و جائى است لا يتناهى مُدَّةً و شِدَّةً و عِدَّةً بما لا يتناهى . آنجا عالم فَناى مطلق و اندكاك در ذات حقّ متعال جلّتْ عظمتُه مىباشد .
آنجا مقام عبوديّت مطلقه است ، كه در تشهّد بر رسالت مقدّم داشته شده .
روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) (فارسى) — صفحة 137
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١٣٧