بود .
پس از يك ساعت كه بنده زادهء بزرگ ، آقا سيّد محمّد صادق دروس مدرسه و حساب خود را براى رسيدگى نزد حقير آورده بود و من با او مشغول بودم ، ديدم سيّد محمّد جواد در كنار سنگ حوض نشسته و دارد با آب حوض بازى مىكند . از جا برخاستم و طفل را بغل كردم و از حياط به درون اطاق اندرونى نزد مادرش بردم و او مشغول خيّاطى بود . و تأكيد و سفارش كردم كه از طفل نگهدارى كنيد ! اين بچّه به آب علاقمند است باز سراغ آب ميرود . چون به بيرونى آمدم و دنبال دروس بنده زادهء بزرگ بودم ، تحقيقاً پنج دقيقه به طول نينجاميده بود كه صداى فرياد مادرش از حياط بلند شد كه : خاك بر سرم ، اى واى بچهام مرد ! فوراً از اطاق به حياط آمدم و ديدم تمام شده است . او را فوراً به بيمارستان و تنفّس اكسيژن رسانديم سودى نداشت . خودم او را به منزل برگرداندم و در كنار اطاق بيرونى گذاردم و به مادر و عيال گفتم : حال بچّه خوب است . ميخواستم شبانه او را خودم غسل دهم ، آقاى حاج هادى ابهرى نگذاشت و گفت : آقاى حاج محمّد اسمعيل غسل دهد و آيه الله حاج شيخ صدر الدّين حائرى آب بريزند . پس از غسل ، كفن شد و در قبرستان چهل تن دولاب با تشريفات مفصّلى دفن گشت .
شاهد ما از اين داستان اينست كه : اهل بيت ما در اثر اين واقعه به شدّت متألّم شد و مىسوخت ؛ تا روزى كه به مسجد قائم مىآيد و قضيّه را براى يكى از مخدّرات مأمومات مسجد بيان مىنمايد ، او كه نامش فاطمه خانم است به ايشان ميگويد : تأسّف بر فوت او مخور ! زيرا من خواب ديدم كه كوهى بر سر آقا ( بنده ) ميخواهد خراب شود و آقا در زير كوه خوابيده است ؛ اين فرزند آمد و در مقابل كوه ايستاد و دستهاى خود را حمايل كرد و كوه را نگهداشت از آنكه فروبريزد .
روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) (فارسى) — صفحة 97
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٩٧