و مرگ را برگرداند ؟ !
فرمودند : آرى ! امّا بعضى اوقات امر از آن طرف غلبه مىكند ، و ميل و اراده را از اينطرف مىربايد .
سيّد حسن پسر سوّم ايشان است . اوّل سيّد مهدى و به ترتيب سيّد قاسم و سيّد حسن و سيّد صالح و سيّد برهان و سيّد عبد الامير ؛ و دخترى بزرگتر از اينها كه او را عَلويّه نامند و اسم اصلى او زهراء است ، و به وى فاطمه و بَيگم نيز ميگويند .
امّا تسميهء وى به فاطمه و به بَيگم به سبب آنست كه آقاى حدّاد دو دختر قبل از ايشان داشتهاند كه در كودكى فوت نمودهاند ، و نام آنها را بعضاً به ايشان اطلاق مىكنند .
اختلاف حالات حضرت آقا در هنگام فوت سيّد محمّد و فوت بَيگم
مرحوم حدّاد ميفرمودند : بَيگم كه دو ساله بود و از دنيا رفت ، در آنوقت من حالى داشتم كه ابداً مرگ و حيات را تشخيص نميدادم و براى من على السّويّه بود . چون جنازهء او را برداشتيم و با پدر زن : أبو عَمْشَه براى غسل و كفن و دفن برديم ، من ابداً گريه نمىكردم . امّا او بقدرى محزون و متأثّر بود و گريه ميكرد كه حال درونى او تغيير كرده بود . و مىگفت : اين سيّد عجب دلِ سخت و بى رحمى دارد ؛ اصلًا گريه و زارى ننمود ! و حتّى اشكش هم نريخت ! و مدّتى چون با او در يك منزل زندگى ميكرديم با من قهر بود .
مشاهدهء حدّاد ، عظمت روحى اطفال شيعه را پس از مرگ
پس از بَيگم ، دختر دو سالهء ديگر ايشان به نام فاطمه فوت مىكند . ميفرمودند : مرگ او در شب بود ، و ما او را در كنار اطاق نهاديم تا فردا دفن نمائيم . من قدرى به او به نظر بچّه نگاه ميكردم ؛ يعنى كودكى از دنيا رفته است و آنقدر حائز اهمّيّت نيست . همان شب ديدم نفس او را كه از گوشهء اطاق بزرگ شد ، و تمام خانه را فراگرفت . كم كم بزرگتر شد و تمام كربلا را گرفت ، و بدون فاصله تمام دنيا را