تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) (فارسى) — صفحة 71

مساهمون:

ص٧١
دِشْداشه ( پيراهن عربى بلند ) را وارونه مىپوشيدم . ميفرمودند : هر وقت به حمّام ميرفتم ، حمّامى در پشت صندوق ، اشياء و پولهاى واردين را ميگرفت و در موقع بيرون آمدن به آنها پس ميداد . يك روز من به حمّام رفتم و موقع ورود ، خود حمّامى پشت صندوق بود و من پولهاى خود را به او دادم . چون بيرون آمدم و ميخواستم امانت را پس بگيرم ، شاگرد حمّامى پشت صندوق نشسته بود . گفت : سيّد امانتى تو چقدر است ؟ ! گفتم : دو دينار . گفت : نه ! اينجا فقط سه دينار است ! گفتم : چرا مرا معطّل ميكنى ؟ ! يك دينارش را براى خودت بردار و دو دينار مرا بده كه بروم ؟ ! چون جريان را صاحب حمّام شنيد ، از شاگردش پرسيد : چه خبر است ؟ ! گفت : اين سيّد ميگويد : من دو دينار دادم و اينجا سه دينار است . گفت : من خودم سه دينار را از او گرفتم ؛ سه دينار را بده ، سه دينار مال اوست . به حرفهاى اين سيّد هيچوقت گوش نكن كه غالباً گيج است و حالش خراب است ! آقاى حدّاد ميفرمودند : در آن لحظه من حالى داشتم كه نمىتوانستم يك لحظه در آنجا درنگ كرده و با آنها گفتگو كنم ، و اگر يكقدرى معطّل ميكردند ، ميگذاشتم و مىآمدم . ميفرمودند : در هر لحظه علومى از من ميگذرد بسيار عميق و بسيط و كلّى ، و چون در لحظهء ثانى بخواهم به يكى از آنها توجّه كنم مىبينم عجبا ! فرسنگها دور شده است .

عسرت معيشت حضرت حدّاد در دوران فناء ، وصف ناشدنى است

بارى ، پس از چند روز توقّف در كاظمين عليهما السّلام در خدمت ايشان عازم كربلا شديم و در منزل ايشان وارد گرديديم . چون بواسطهء توسعهء شارع عبّاسيّه آن دَكّهء كنار مسجد خراب ، و به پياده رو خيابان افتاده بود و ايشان هم ديگر محلّى براى عبادت و خلوت نداشتند ، و در منزل محقّر ايشان هم با كثرت عائله جاى عبادت و خلوت نبود ، بناچار در آخر بن بست كوچهء همان منزل ،