بر روى خود افكنم ، ديدم قدرت بر حركت ندارم ؛ خواستم بگويم : سيّد محمّد حسين پتو را روى من بينداز ، ديدم قدرت بر حرف زدن ندارم . به همين حال بودم تا صبح و سرماى خوبى هم خوردم . رفقاى كاظمينى مىگفتند : يك روز با ماشينهاى مينىبوس ( كبريتى شكل عراق ) از كربلا با آقاى حدّاد به كاظمين آمديم . در ميان راه ، شاگرد شوفر خواست كرايهها را اخذ كند ، گفت : شما چند نفريد ؟ آقاى حدّاد گفتند : پنج نفر . گفت : نه ، شما شش نفريد ! ايشان باز شمردند و گفتند : پنج نفريم ! ما هم ميدانستيم كه مجموعاً شش نفريم ولى مخصوصاً نمىگفتيم تا قضيّهء آقاى حدّاد مكشوف گردد .
باز شاگرد سائق گفت : شش نفريد ! ايشان گفتند : خُوىَ ما تشوفْ ؟ ! هذا واحِدْ ، او هذا اثْنَيْن ، او هذا ثَلاثَه ، او هذا أرْبَعَه ، او هذا خَمْسَه ! بَعَدْ شِتْگُولْ أنْتَ ؟ !
« اى برادرم ! مگر نمىبينى ؟ ! - در اين حال اشاره نموده و يك يك افراد را شمردند - اينست يكى ، و اينست دو تا ، و اينست سه تا ، و اينست چهار تا ، و اينست پنج تا ! ديگر تو چه مىگوئى ؟ ! »
او گفت : يا سيّد ! أنتَ ما تُحاسِبُ نَفْسَكَ ؟ ! « اى سيّد ! آخر تو خودت را حساب نمىكنى ؟ ! »
رفقا مىگفتند : عجيب اينجاست كه در اين حال باز هم آقاى حدّاد خود را گم كرده بود ، و با اينكه معاون سائق گفت : تو خودت را حساب نمىكنى و نمىشمارى ، باز ايشان چنان غريق عالم توحيد و انصراف از كثرت بودند كه نمىتوانستند در اين حال هم توجّه به لباس بدن نموده و آن را جزو آنها شمرده و يكى از آنها به حساب در آورند !
حضرت آقاى حدّاد خودشان براى حقير گفتند : در آن حال بههيچوجه من الوجوه خودم را نمىتوانستم به شمارش درآورم ، و بالاخره رفقا گفتند : آقا
روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) (فارسى) — صفحة 69
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٦٩