شرقيّه « 1 » رفتم ؛ ولى در اين روزها فقط يك بار توفيق تشرّف به حرم مطهّر دست ميداد . و غالباً با ايشان پيرامون مباحث علمى و اجتماعى و كيفيّت درد و راه علاج مسلمين صحبت بود
جريان احوال آقاى حدّاد در سفر حقير در سنهء 1381
چون حاج عبد الزّهراء خبر ورود مرا به كربلاى معلّى رسانيده بود ، حاج محمّد على حضرت حاج سيّد هاشم را براى زيارت به كاظمين عليهما السّلام مىآورد ؛ و در چند روز درنگ در آنجا هم خيلى از محضرشان بهرمند شديم . حال آقاى حدّاد در آنوقت به قسمى بود كه بكلّى از عالم طبيعت انصراف داشتند ؛ نه گرسنگى را ادراك ميكردند نه طعم غذا را ، نه صدائى را مىشنيدند مگر با بلند سخن گفتن و تكرار بعد از تكرار . و اگر بتوانيم تصوّر كنيم خلع بدن را در روزهاى متمادى و ماههاى متوالى متناوباً ، نمونهء عينى و خارجى آن وجود آقاى حدّاد بود )
شرح حالات تجرّدهاى ممتدّه و مستمرّهء آقاى حدّاد
شبها در منزل آقاى حاج عبد الزّهراء كه در بناهاى جديدُالإحداث در كاظمين بود و از هر طرف به باغهاى خرما و پرتقال محاط بود ، و در روى زمين هم خُضروات و سبزيجات كاشته بودند بسر مىبرديم . هوا بسيار ملايم و لطيف بود ، و با آنكه در ماههاى اوّل بهار بود ، لازم بود شبها انسان از روپوش و پتو استفاده كند . فِراش آقاى حدّاد را داخل اطاق پاى پنجرهء مشرف به باغهاى بيرون انداخته بودند ؛ و پنجره باز بود و من هم در جنب ايشان خوابيده بودم . صبح كه شد حضرت آقا فرمودند : من ديشب تا به صبح سرما خوردم . چون در به دو خواب هوا ملايم بود و پتو را روى خود نينداختم ، در نيمههاى شب هوا سرد ، و من سردم شد بطورى كه خوابم نمىبرد . خواستم برخيزم و در پنجره و شبّاك را ببندم ، ديدم قدرت بر حركت ندارم ؛ خواستم پتو را از پائين پا بردارم و
هامش
- نوهء دائى پدر ما مىباشند
( 1 ) كرّادهء شرقيّه در مشرق دجله است و كرّادهء مريم در مغرب آن .