گاهى وحدت بينند ، و مىگويند : كه يكى هست و هيچ نيست جز او . « 1 »
و گاهى كثرت بينند و گويند :
خيز تا بر كِلْكِ اين نقّاش جان أفشان كنيم * كاين همه نقش عجب در گردش پرگار داشت « 2 »
و گاهى وحدت در كثرت بينند ، و گويند :
اين همه عكس مى و نقش مخالف كه نمود * يك فروغ رخ ساقيست كه در جام افتاد « 3 »
و گاهى كثرت در وحدت بيند و گويند :
هر چه از نَعت جلال آيد و از وصف جمال * همه در روى نكوى تو مُصوّر بينم
و سابقاً عرض شد : تجلّى فعلى إلهى ، مناط موجوديّت أشياء است ، نه مناط موجوديّت واجب ؛ و ناقض عدم أشياء است ، نه ناقض عدم واجب ؛ و لا نعنى بالموجوديّة إلّا ذلك .
تعارف و تواضع ، و خود را هيچ شمردن مقام آخر است . و هر كه در دعوى كشف و شهود انحصار موجود را در واجب ، و خيال بودن ممكنات را نمايد ؛ معارض كلمات و نصوص صريحه از خاندان عصمت كه منبع كشف حقيقى هستند خواهند بود .
و أمّا مسئلهء اندماج حقايق فى الواجب تعالى ، در همان نوشتهء فرق بين حقايق
هامش
( 1 ) از ترجيح بند معروف و مشهور آقا سيّد أحمد هاتف اصفهانى است كه :كه يكى هست و هيچ نيست جز او * وحده لا إله إلّا هو( 2 ) از غزلى از حافظ شيرازى است ؛ و مطلع آن اين است :بلبلى برگ گلى خوشرنگ در منقار داشت * و اندر آن برگ و نوا خوش نالههاى زار داشت( « ديوان حافظ » ، طبع پژمان ، ص 20 ) .
( 3 ) . از غزلى از حافظ شيرازى است و مطلع آن اين است :عكس روى تو چو در آينهء جام افتاد * صوفى از خندهء مى در طمع خام افتاد( « ديوان حافظ ، طبع پژمان ، ص 79 ) .