أمّا در عالم موادّ ، پس اين وجود خاصّ انسانى خود بنفسه مطابَق دارد ؛ نه آنكه موجود است بالعَرض . و فرقست بين وجود بالعرض و وجود بالعلّة ؛ زيرا كه در صورت اولى وجود واجب ، يا عقل ، يا نفس ، واسطهء در عروض ، و واسطهء در حمل هستند . و در صورت ثانيه واسطهء در ثبوت هستند ؛ و نسبت اين وجود به معلول بنحو حقيقت و بالذات است ، نه بالمجاز و العرض .
و در نوشتهء سابقه عرض شده بود كه : حقيقت وجود خارجى نيست ، مگر ناقض عدم ، و موجب ترتّب آثار خارجيّهء مطلوبهء از آن شىء ؛ و اين نحو نيست بالنسبة إلى الماديّات ، إلّا در همين عالم نه در عوالم فوق . و اگر وجود در عالم موادّ هم ، همان قسم عوالم فوق بوده باشد ، بايد ماهيّت إنسان بر حال خود باقى باشد ؛ و منشأ ترتّب و آثار نشود ، و التزام به او مضحكٌ للثَّكلى .
و أمّا آنچه مرقوم شده است كه : در عوالم عاليه ، با قُرب به منبع وجود ، اگر وجود بالعرض باشد ، در عالم أسفل به طريق أولى . پس عرض مىشود : معنى قرب به منبع وجود ، نه آن است كه : در عالم علم الهى ثابت باشد ؛ بلكه ما لا يحتاج إلى مادّة و مدَّة أقربُ فى قبولِ فيض الوجود ممّا يحتاج إليه .
خيلى عجيب است كه : در اين گونه مطالب برهانيّه چرا بايد به ألفاظ خوش و أشعار شيرين اكتفا شود ؟ لا حُكمَ إلّا لِلَّهِ .
در دارِ وجود ، جز صرف الوجود المتجلّى بذاته فى مقام فعله ، نيست
و أمّا آنكه وحدت و كثرت هر دو حقيقى است ؛ پس در نوشتهء سابقه عرض شده بود كه : وحدت وجود عدديّه نيست ، تا منافى كثرت باشد ؛ بلكه وحدت إطلاقيّهء انبساطيّه است ؛ فليس فى دار الوجود إلّا صرف الوجود المتجلّى فى مقام فعله ، تجلّيّاً وحدانيّاً على نهج وحدته ؛ و ذلك التّجلىّ هو السَّارى فى مرائى الممكنات ، كالمطلق فى المقيّد ؛ لا أنّ الوجود الواجبىّ بذاته كذلك ، تعالى عمّا يقول الظّالمون .
ملاحظهء وحدت در كثرت ، و كثرت در وحدت
و اگر عارفى اين معنى را بگويد ؛ البتّه به ملاحظهء شهود قلبى است ، كه وجود منبسط را كه فعل حقّ است به نحو مظهريّت و مرآتيّت ملاحظه نموده ؛ و هر مظهر و مرآت بما هو كذلك لا يَرى نفسه ؛ و إلّا لم يكن مرآة لغيره . و عرفاء را حالاتى است :