اين خلاصه مفاد گفتار اين حكيم الهى بود كه در مبحث حركت و مبحث نفس از طبيعيّات أسفار بطور مشروح آورده ؛ و در بعضى از كتب ديگر خود نيز ذكر كرده است .
بنابراين گفتار ، زمان اختصاص به عالم طبع و صورت دارد كه تغيّر و تجدّد و حركت است ؛ در عالم ثابتات ، زمانى نيست ؛ و بعبارت ديگر زمان اختصاص به وجهه مُلكى و متغيّر اين عالم دارد ؛ و در وجهه ملكوتى ( ملكوت أعلى ) كه حركتى نيست ، زمان معنى ندارد زيرا زمان مشخِّص مقدار حركت است ؛ و جائى كه حركت نيست زمان نيست .
ادراك تدريج زمان و عدم ادراك آن بر حسب تجرد نفس
چون اين مقدّمه معلوم شد ، حالا ميگوئيم كه نفس ناطقه انسان در اثر حركت جوهريّه از عالم جسم و طبع و زمان ارتقاء مىيابد . و چون به مرحله تجرّد برسد ، ديگر براى او تدريج و تجدّد و تغيّر مفهومى ندارد ؛ او محيط بر جسم و بر حركت و زمان و عالم مُلك است ؛ و بناءً على هذا ممكنست ساليان متمادى بلكه هزاران سال ، و ميليونها سال بگذرد ، و آن ابداً ادراك تغيّر و تدريج نكند ؛ بلكه پيوسته خود را در عالم ثابتات ، ثابت مينگرد .
به خلاف افرادى كه به مرحله تجرّد نفسى نرسيدهاند ؛ آنها در عالم حركت و تدريج زندگى ميكنند و با حركت جوهرى اين عالم ذات خود را كه نيز جزئى از جوهر اين عالم است متحرّك مىيابند . و مقدار زمان را كه مُقدِّر و مُعيِّن اين حركت است به خوبى ادراك ميكنند ؛ ولى در اينجا مسأله اى هست كه بسيار شايان توجّه است و آن اينكه حصول